باز هم بهلول


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 959
بازدید دیروز : 919
بازدید هفته : 6813
بازدید ماه : 24689
بازدید کل : 322504
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 959
:: باردید دیروز : 919
:: بازدید هفته : 6813
:: بازدید ماه : 24689
:: بازدید سال : 122879
:: بازدید کلی : 322504

RSS

Powered By
loxblog.Com

باز هم بهلول
چهار شنبه 14 آبان 1393 ساعت 11:41 | بازدید : 1689 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 داستان کلوخ

 

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت
 
شنید که استادی به شاگردهایش می گوید :
 
من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.
 
یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود .
 
پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.
 
دوم می گوید :
 
(خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند)
 
در حالی که شیطان خود از جنس آتش است
 
و آتش تاثیری در او ندارد.
 
سوم هم می گوید :
 
انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد
 
در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.
 
بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت
 
و به طرف او پرتاب کرد.
 
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد.
 
استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.
 
 
خلیفه گفت : ماجرا چیست؟
 
استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم
 
که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد می کند.
 
بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟
 
گفت : نه
 
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد.
 
ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی
 
 
و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.
 
ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟
 
پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.
 
 
 



|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/weblog/file/img/m.jpg
"دختری از دیار خورشید" در تاریخ : 1394/5/29/takhoda - - گفته است :
سلام هم متنها و هم وبلاگ زیبایی بود موفق باشید
خداحافظ
مینا


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: