داستان


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 1364
بازدید هفته : 1374
بازدید ماه : 10
بازدید کل : 165160
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 10
:: باردید دیروز : 1364
:: بازدید هفته : 1374
:: بازدید ماه : 10
:: بازدید سال : 165160
:: بازدید کلی : 165160

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستان
پنج شنبه 30 شهريور 1391 ساعت 15:40 | بازدید : 467 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني.
 
مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
 
آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند.
 
سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد.
 
پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛
 
سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست.
 
كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم.
 
هيچ گاه.
 
و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.
 
خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد.
 
زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.
 
و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد. چرا؟
 
 
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
 
حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي.
 
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست،
 
تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.
 
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت.
 
ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور.
 
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛
 
و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.




:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/weblog/file/img/m.jpg
mohammad در تاریخ : 1391/6/30/4 - - گفته است :
salam webe kheili jalebi darid


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: