داستان آموزنده “بازتاب بخشش”


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1243
بازدید دیروز : 1231
بازدید هفته : 2474
بازدید ماه : 20350
بازدید کل : 318165
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1243
:: باردید دیروز : 1231
:: بازدید هفته : 2474
:: بازدید ماه : 20350
:: بازدید سال : 118540
:: بازدید کلی : 318165

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستان آموزنده “بازتاب بخشش”
یک شنبه 1 ارديبهشت 1392 ساعت 21:46 | بازدید : 518 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

.
.
در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود

 

که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای

 

دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه

 

امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که

 

می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود،

 

در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده… ببین امپراتور چه بذل

 

و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد…» آنگاه شادمانه

 

به رقص و پایکوبی پرداخت.


هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت

 

و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را

 

دریافت دارد. ولی سلطان کریم و بخشنده – به‌جای اینکه چیزی بدهد –

 

رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.


گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت.

 

با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد

 

و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد.

 

او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.


«وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه

 

و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد

 

و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد

 

و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند.

 

چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند

 

و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.


شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید

 

و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج،

 

دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود،

 

در آن یافت.





:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان آموزنده “بازتاب بخشش” , داستان زیبا , داستانی زیبا درباره ی بخشش , داستانی درباره ی بخشش ,
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: