عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 351
بازدید دیروز : 1382
بازدید هفته : 1733
بازدید ماه : 351
بازدید کل : 165519
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 351
:: باردید دیروز : 1382
:: بازدید هفته : 1733
:: بازدید ماه : 351
:: بازدید سال : 165519
:: بازدید کلی : 165519

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
جمعه 23 فروردين 1392 ساعت 11:51 | بازدید : 467 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته

 

و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

 

روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت

 

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

 

او چند سکه داخل کلاه انداخت

 

و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

 

ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت

 

و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

 

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت

 

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

 

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت

 

و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید

 

،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:

 

چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

 

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

 

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید

 

خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید

 

هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

 

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان

 

مایه بگذارید این رمز موفقیت است …. لبخند بزنید

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در موردزندگی , داستانی درباره تغییر , تغییراستراتژی , راه رسیدن به موفقیت ,
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 36 صفحه بعد