برادران يوسـف وقتـي ميخواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند ،
يوسف لبـخندي زد . . .
يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي ؟
اينجا که جاي خـنده نيـست . . . !
يوسـف گفت: روزي در فکر بودم . . .
چگونه کسـي ميتواند به من اظهار دشـمني کند . . .
با اينکه برادران نيرومندي دارم . . . !
اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد ،
تا بدانم که نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد . . .

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0