عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

این بار بیش از پیش محدودم کن ای عشق....
چهارشنبه 08 خرداد 1392 ساعت 14:05 | بازدید : 1121 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

این بار بیش از پیش محدودم کن ای عشق....


روزی که می خواستم شبیه تو بشوم....


نمیدانستم شبیه تو شدن سخت است...

نمی دانستم تنها می شوم

و غریب....

 



نمی دانستم باید تمامی حرف هایم را نگه دارم در دلم...

و خیلی جا ها سکوت کنم....

نمی دانستم بغض هایم را باید فرو بخورم

به خاطر تو...

نمی دانستم هوای چشمانم زیادی بارانی می شود...

قبل از آن گاهی دلم می گرفت...

نمی دانستم حالا حال هر روز دلم این چنین است....

شبیه تو شدن درد دارد....زخم هم...

 


ولی من این درد ها را دوست دارم و حاضرم به خاطرت زخم ها بخورم

و تنهایی را طاقت بیاورم....

فقط تو با من باش....

و کمک کن هر روز مثل تو تنها تر شوم....هر روز زخم هایم را

 

بیشتر کن....هر روز...

من هنوز هم می خواهم شبیه تو شوم....

تنهای من..

 


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
وعده ی دیدار با مرگ...
چهارشنبه 08 خرداد 1392 ساعت 01:32 | بازدید : 1075 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 

 با اینكه دوره عمر ما كوتاه است، دو سوم عمر كوتاه ما

 

در این می گذرد كه از كندی مرور زمان ناراضی هستیم

 

و شب و روز در نظرمان بلند جلوه می كند و همواره می خواهیم

 

امروز بگذرد و فردا بیاید. گویی به مرگ وعده داده ایم

 

كه تا حد امكان زودتر به ملاقات آن برویم.

 

 

موریس مترلینگ


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
آفرینش...
سه‌شنبه 07 خرداد 1392 ساعت 00:25 | بازدید : 1290 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 ما انسانها اینطور آفریده شده ایم که اگر بدانیم میلیونها سال

 

در جهان باقی خواهیم ماند ولی قرین اندوه و بدبختی خواهیم بود

 

راضی می شویم و حتی خوشحال می گردیم لیکن اگر بفهمیم

 

که از بین می رویم و در عوض هیچ شکنجه و رنج نخواهیم کشید

 

اندوهگین و مایوس می شویم !!! .

 

 

 

موریس مترلینگ


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بدون شرح...
سه‌شنبه 07 خرداد 1392 ساعت 00:12 | بازدید : 1104 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 بدانید کهزندگی دنیا بازی و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما

به یکدیگر و رقابت در افزایش اموال و فرزندان است .

 

همانند باراني كه محصولش كشاورزان را در شگفتي فرو مي‏برد ،

 

سپس خشك مي‏شود به گونه‏اي كه آن را زرد رنگ مي‏بيني،‌

 

سپس خس و خاشاک گردد ... زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست. 

 

 

حدید آیه 20


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بال هایت را کجا گذاشتی ؟
دوشنبه 06 خرداد 1392 ساعت 00:57 | بازدید : 1305 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


پرنده بر شانه های انسان نشست .

 

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .

 

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.


پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

 

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .


انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .


پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟


انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .


پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

 

انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

 

چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .


پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم

 

که پر زدن از یادشان رفته است .

 

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،

 

اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .


پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد

 

تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد

 

 

روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود

 

و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .


آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

 

یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

 

زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .


راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟


انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

 

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستانک...
یکشنبه 05 خرداد 1392 ساعت 00:35 | بازدید : 1196 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت .

 

نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت…

 

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.

 

عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد.

 

از قضا به خرابه اى رسید.


زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید.

 

در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت…!


عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است

 

و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.


چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر!

 

براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !


مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام

 

و هم اکنون آن را بریان مى کنم .


عبد الجبار که این را شنید، گریست

 

و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.


گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ،

 

که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .


او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد

 

که از کسى چیزى طلب کند.


عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .


بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال

 

در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد


هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت .

 

مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.


چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت

 

: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ،

 

ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم .

 

اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !


عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از
آن شخص

 

حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.


در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار!

 

هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم

 

که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده

 

عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد

 




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دکتر شریعتی...
جمعه 03 خرداد 1392 ساعت 11:29 | بازدید : 1165 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

 

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛

 

اول آنکه کچل بود،

 

دوم اینکه سیگار می کشید

 

 و سوم - که از همه تهوع آور بود-اینکه در آن سن و سال، زن داشت.

 

!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم،

 

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه

 

زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

 

و تازه فهمیدم که :

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار

 

می کند که در خودش وجود دارد.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بدون شرح...
جمعه 03 خرداد 1392 ساعت 11:19 | بازدید : 1155 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خوشبختی...
جمعه 03 خرداد 1392 ساعت 11:13 | بازدید : 1223 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش می رویم

 

و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم .

شاتو بریان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سخنی از گاندی...
شنبه 28 اردیبهشت 1392 ساعت 00:25 | بازدید : 1213 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى،

 

من را خودم از خودم ساخته‌ام

 

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است

 

تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند

 

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان

 

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

 

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

 

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

 

می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم

 

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم

 

چرا که ما هر دو انسانیم

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران