عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 03:21 | بازدید : 1145 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند

 
و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
 
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد،
 
دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد،
 
تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
 
«قیمت جهنم چقدر است؟»
 
 
کشیش تعجب کرد و گفت: «جهنم؟!»
 
 
 
مرد دانا گفت: «بله جهنم.»
 
 
کشیش بدون هیچ فکری گفت: «۳ سکه.»
 
 
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: «لطفا سند جهنم را هم بدهید.»
 
 
کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: «سند جهنم»
 
 
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 
 
سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: «من تمام جهنم را خریدم،
 
 
این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید
 
 
چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!»


 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 03:15 | بازدید : 1071 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 


 

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها

 
به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند
 
و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند:
 
«که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.»
 
 
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند
 
که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر مدام می‌گفتند
 
که دست از تلاش بردارند چون نمی‌توانند از گودال خارج شوند
 
و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته‌های
 
دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
 
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌کرد.
 
هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند که تلاش بیشتر فایده‌ای ندارد
 
او مصمم‌تر می‌شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
 
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرف‌های ما را نمی‌شنیدی؟»
 
 
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 03:11 | بازدید : 1063 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

مردی از راه فروش روغن ثروتی کلان اندوخته بود و به خاطر حرصی که داشت

 
همیشه به غلام خود می‌گفت در وقت خرید روغن، هر دو انگشت سبابه را به دور
 
پیمانه بگذارد تا روغن بیشتری برداشته شود و برعکس در وقت فروختن،
 
آن دو انگشت را درون پیمانه بگذارد تا روغن کمتری داده شود.
 
هر چه غلام او را از این کار بر حذر می‌داشت مرد توجه نمی‌کرد
 
تا این که روزی هزار خیک روغن خرید و برای فروش آنها را بار کشتی کرد
 
تا در شهر دیگری بفروشد. وقتی کشتی به میان دریا رسید، دریا توفانی شد.
 
ناخدا فرمان داد تمام بارها را به دریا بریزند تا کشتی سبک شود
 
و مسافران از خطر غرق شدن برهند. آن مرد از ترس جان،
 
خیک‌ها را یکی یکی به دریا می‌انداخت.
 
در این حال غلام گفت: «ارباب انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی.»


 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 15:24 | بازدید : 954 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فقط
دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 14:06 | بازدید : 1507 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

بین اینهمه ضمیر ؛

فقط " او " کافیست ...

 

 

هی ، هو ؛ او

این تشابه، تصادفی نیست .

 

اینبار تاکید  جمله را عوض میکنم

بین اینهمه ضمیر ؛

فقط او " کافی " ست ...

تسلیم میشوم و لبخند میزنم ...

جملات زیبا گیله مرد

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدا نخواهد ، نمی توانند...
دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 13:54 | بازدید : 1653 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را


و دریایى غرق نمی کند “موسى” را


مادری،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان “نیل” می سپارد


تا برسد به خانه ی فرعونِ
تشنه به خونَش


دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند


سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد


مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند


از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!


که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند


و خدا نخواهد  ، نمی توانند


او که یگانه تکیه گاه من و توست


پس ؛


به “تدبیرش” اعتماد کن ،


به “حکمتش” دل بسپار ،


به او “توکل” کن ؛


و به سمت او “قدمی بردار” ،


تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سیب , انسان , خدا .
سه‌شنبه 14 آبان 1392 ساعت 19:54 | بازدید : 1373 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

   

جاذبه ی سیب آدم را به زمین زد  و جاذبه زمین سیب را !!

 

"سقوط " , سرنوشتِ  دل دادن به جاذبه ای غیر از خداست !


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مردمِ لَنگ
دوشنبه 13 آبان 1392 ساعت 21:18 | بازدید : 1144 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

همیشه رو به نور بایست ,تا تصویر زندگی ات سیاه و سفید نیفتد.

 

همیشه خودت را نقد بدان , تا دیگران تو را به نسیه نفروشند .

 

سعی کن استــــــــــــاد تغییر باشی نه قـــــربانی تقدیر .

 

در زندگیت به کسی اعتـماد کن که به اون ایمان داری نه احساس .

 

هرگز به خاطر مـــــــــــــــــــــردم تغیـیر نکن .

 

این جماعت هر روز تـــــــــــــــــو را جور دیگر میخواهنـــد .

 

مردم شهری که همه در آن میلنگند , به کسی که راست راه میرود ,

 

میخندند. 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
هر رد پای اهویی را که دیدی دنبالش نکن !
دوشنبه 13 آبان 1392 ساعت 01:33 | بازدید : 1158 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

هر رد پای اهویی را که دیدی دنبالش نکن !

 

این روزها زیادند گرگهایی که

 

با ردپای اهوو تو را به قتلگاه میبرند ....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
سه‌شنبه 07 آبان 1392 ساعت 23:06 | بازدید : 938 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

نمی خواهم

برای آمدنم کاری کنی!

لطفا برای نیامدنم

کاری نکن!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران