عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

خداروشکر...
چهارشنبه 11 بهمن 1391 ساعت 21:12 | بازدید : 1341 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

رابرت داینس زو- قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین

 

زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.

در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید

 

و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد

 

تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.

 

زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد

 

و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت.

 

قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت:

 

ساده لوح خبر جالبی برات دارم!

آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده.

 

اون به تو کلک زده دوست من!


رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا رو شکر!

 

پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
درست انتخاب کن...
سه‌شنبه 10 بهمن 1391 ساعت 19:30 | بازدید : 1548 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

 

كشاورزی الاغ پيری داشت
 
كه يك روز اتفاقی به درون يك چاه بدون آب افتاد !
 
كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست
 
الاغ را از درون چاه بيرون بياورد !
 
پس براي اين كه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد ،
 
كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند
 
تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجی او باعث عذابش نشود !
 
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ريختند ،
 
اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند
 
و زير پايش مي ريخت و وقتی خاك زير پايش بالا می آمد ،
 
سعی می كرد روی خاك ها بايستد !
 
روستايی ها همين طور به زنده به گور كردن
 
الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد
 
تا اين كه به لبه ی چاه رسيد
 
و در حيرت کشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد !

مشكلات مانند تلی از خاك بر سر ما می ريزند
 
و ما همواره دو انتخاب داريم :
 
اول اين كه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند
 
و دوم اينكه از مشكلات سكويی بسازيم برای صعود !
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بدون شرح...
دوشنبه 09 بهمن 1391 ساعت 00:13 | بازدید : 1371 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نگرش...
یکشنبه 08 بهمن 1391 ساعت 18:54 | بازدید : 1382 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند

 زندگی خود را 100% بسازند!!!

اگر

A B C D E F G H I J K

L M N O P Q R S T U V W X Y Z


برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16

 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

(تلاش سخت) Hard work

H+A+R+D+W+O+ R+K


8+1+18+4+23
+ 15+18+11= 98%
*

(دانش) Knowledge

K+N+O+W+L+E+ D+G+E


11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% 
*

(عشق)Love 

L+O+V+E


12+15+22+5=54%
*

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!

پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

(پول) Money

M+O+N+E+Y


13+15+14+5+25= 72%
*
(رهبری) Leadership 


L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P


12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
*
پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟ 

(نگرش) Attitude 


1+20+20+9+20+ 21+4+5=100% 
*
اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم

زندگی 100% خواهد شد.


نگرش همه چیز را عوض میکند،

نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...

 

|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
خدایا...
یکشنبه 08 بهمن 1391 ساعت 18:23 | بازدید : 1632 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

خدایا در پی رودخانه ها میدوم

و در دو قدمی دریا سایه ترانه هایم را از روی ماسه ها برمیدارم

. من نمی خواهم بی عشق تو زندگی کنم

. درهای بسته اسمان را به رویم باز کن

پیش ازانکه شعر سرودنم را فراموش کنم......

.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
جمعه 06 بهمن 1391 ساعت 01:00 | بازدید : 1524 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

پارسايي بر کنار دريا بود و زخم پلنگ داشت،

با هيچ دارويي خوب نمي شد،

مدت ها از آن رنجور بود

و دم به دم شکر خداي تعالي همي گفت.

پرسيدندش که شکر چه مي گويي؟

گفت: شکر آن که به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي.


گلستان سعدي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
از شاپرک دلت خبر داری؟
جمعه 06 بهمن 1391 ساعت 00:45 | بازدید : 1426 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

شاپرکی کنج آشیانه اش سردو خاموش نشسته بود.
 
خدا گفت: چیزی بگو !
 
شاپرک گفت: خسته ام.
 
خدا گفت: از چه ؟
 
شاپرک گفت: از هجوم تنهاییو بی کسی.
 
کسی که به عشقش پر بگشایی
 
و از بند روزهای سردو غم زده بگریزی
 
 بااو همسفر شوی وبخوانی آوازی از سر شادمانی.
 
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
 
شاپرک گفت: گاهی چنان دور می شوی
 
که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
 
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

شاپرک سکوت کرد.
 
بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
 
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟!
 
چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
 
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری .
 
هرگز تنهایت گذاشتم ؟
 
 
شاپرک سر به زیر انداخت .
 
دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
 
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
 
شاپرک سر بلند کرد .
 
دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
 
 به سمت بی نهایت پر گشود

 

از شاپرک دلت خبر داری؟هنوز غمگینه یا پر کشیده به سمت ملکوت؟


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایا...
پنج‌شنبه 05 بهمن 1391 ساعت 23:56 | بازدید : 1351 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 3 )

خدایا!

چنان نزدیکی

که نمی توانم ببینمت .

صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،

اما من آنرا نمی شنوم .

مرا به اعماق درونم ببر

تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را بجویم

و همواره به عنوان یگانه پناهم

به تو رو کنم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان جالب اکبر عبدی و حسین پناهی!
پنج‌شنبه 28 دی 1391 ساعت 17:54 | بازدید : 1727 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


اکبرعبدی میگه:


یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.

از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟

نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟

گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟

گفتم: آره!

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم

ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.

ولی من فقط دوستش داشتم

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مرگ...
یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 02:16 | بازدید : 1391 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 

گاهی اوقات مرگ بازی غایم موشک دارد.

به این طریق که ناگهان از گوشه ای به در آمده

گریبان شخصی را که هیچ به مرگ فکر نمی کرد می گیرد و او را با

خود می برد. این است یکی از تفریحات او !!




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران