عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

خدایا...
یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 01:09 | بازدید : 1375 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 ‎"خــــــ ــــــدایـــ ـــــــــا "

 

همه از تو می خواهند " بدهی "


اما, من از تو می خواهم " بگیری "


خستگی,دلتنگی و غصه ها را,


از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.


.
الهــــ ـــــــــی آمـــ ـــــــین.

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان واقعی “انسانیت”
یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 00:35 | بازدید : 1361 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش

 

گفتن ۴۰ تومان من هم چونه زدم کردمش ۳۰ تومان


رفتیم ساختمان و توی هوای گرم خرداد ماه وسیله ها رو بردیم بالا ،

 

امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون


یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی


صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید


گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه


من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم


تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن


داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم


نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایاا....
شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 13:35 | بازدید : 1543 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
 
 
با تو رازی دارم !..
 

اندکی پیشتر اَی ..
 

اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
 

... زیر چشمی به خدا می نگریست !..
 

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
 

نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..
 

یاد من باش ... که بس تنهایم !!.
 

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
 

به خدا گفت :
 

من به اندازه ی ....
 

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
 

به اندازه عرش ..نه ....نه
 

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
 

اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
 

خسته و سخت قدم بر می داشت !...
 

راهی ظلمت پر شور زمین ..
 

زیر لبهای خدا باز شنید ،...
 

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
 

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
 

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟
جمعه 09 فروردین 1392 ساعت 10:41 | بازدید : 1465 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید

پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید:

در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است

یا تربیت خانوادگی شان؟


شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است

ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : ...

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
یکی از بستگان خدا...
چهارشنبه 07 فروردین 1392 ساعت 17:39 | بازدید : 1231 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.


پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.


در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ،

نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت

و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد،

در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.


- آهای، آقا پسر!


پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


- شما خدا هستید؟


- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زندگی را زندگی کن...
دوشنبه 05 فروردین 1392 ساعت 23:27 | بازدید : 1478 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

زندگی را به تمامی زندگی کن


در دنیازندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی


همچون نیلوفری باش در آب

 


‏...زندگی در آب بدون تماس با آب...


زندگی به موسیقی نزدیکتر است تاریاضیات


ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلب ابراز

وجود میکند زندگی سخت ساده است


خطرکن...وارد بازی شو... چه چیزی ازدست میدهی؟


بادستان تهی آمده ایم وبا دستان تهی بازمیگردیدم..


فرصتی کوتاه بما داده اند تاسرزنده باشیم تا ترانه ای بخوانیم

وفرصت به پایان خواهد رسید... "اشو"


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایا...
دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 17:37 | بازدید : 1286 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند،

 

عظمت عشق تو را نمی شناسم.


فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی


و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
راز جاودانگی...
دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 16:42 | بازدید : 1388 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

انسان نرم و لطیف زاده میشود و هنگام مرگ خشک و سخت میشود،

 


گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و لطیف اند

 

و هنگام مرگ خشک و شکننده،

 


پس هر کس که سخت و خشک است مرگش نزدیک است...


و هر کس نرم و لطیف است سرشار از زندگی است...


سخت و خشک میشکند و نرم و لطیف انعطاف پذیر باقی می ماند،


این است راز جاودانگی....

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 13:24 | بازدید : 1430 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد

 

و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...

 

فرزندانش ......................


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
پروردگارا..
دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 12:48 | بازدید : 1307 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 غروب که می شود ؛


آسمان زمستان چه غمگین دل مرا می جوید !

حس گرمی که تمامم را از وجودش گرم کرده بود ... 


می رود و آرام آرام از من دور می شود ... !

آه....

براستی اگر سینه کش های کوه نبود ؛ نه رسیدن به اوج قله لذتی داشت ؛

نه قدم های سرازیری ....


گاهی هم از اوج لذت ، بی خود می شویم و از اوج قله ؛ سقوط!

آه....

پروردگارا تمام حس های گرم بندگانت را از آنان مگیر.....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران