عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 13:24 | بازدید : 1430 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد

 

و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...

 

فرزندانش ......................


  مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد

 

و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...

 

فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.



مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد.

 

بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ،

 

بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند :

 

این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.



سپس بدون این که پاکت را باز کنند ،

 

آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ...

 

هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده

 

و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند...

 

و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.


سال ها گذشت. پدر بازگشت،

 

ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،

 

از او پرسید : مادرت کجاست ؟

 

پسر گفت : سخت بیمار شد

 

و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.


پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟

 

برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!

 

پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟

 

پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ،

 

او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .



پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟

 

مگر نامه ای را که در آن از او خواستم

 

از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟

 

پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟

 

پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد

 

الآن هم در زندگی با او بدبخت است.

 

پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم

 

این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟

 

پسر گفت : نه ...

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ،

 

سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد

 

که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!

 

رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!

 

من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم

 

و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم،

 

در حالی که تمام آن روش زندگی من است


.
.
.


ای کاش فکر می کردیم
.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران