عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

چون خیال تو در آید به دلم...
سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ساعت 11:02 | بازدید : 1718 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
چون
 
 خيال تو
 
 درآيد به دلم
 
 رقص کنان
 
چه خيالات دگر 
 
مست درآيد 
 
به ميان
 
سخنم مست و
 
 دلم مست و 
 
خيالات تو 
 
مست
 
همه بر همدگر افتاده و در هم نگران
 
مولانا

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ساعت 10:46 | بازدید : 1668 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید

 آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی»

را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین ، پسری برخاست

و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.


یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،

جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید

و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


راوی اما پرسید :

آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند

که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک

، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان

عشق خود به مادرم و من بود


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ساعت 10:24 | بازدید : 1691 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

روزی لقمان به پسرش گفت:

امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!


و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم

چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:


اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری


هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی


در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری


آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به شرط آنکه بخوابی...
پنج‌شنبه 22 بهمن 1394 ساعت 01:40 | بازدید : 1865 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )
چارلی چاپلین :
 
وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و
 
هرشب یک آرزو می‌کردم.
 
 مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛
 
می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»
 
یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛
 
می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»
 
یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»
 
گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»
 
هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.
 
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
 
 دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید
 
«هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»
 
گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟»
 
گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» 
 
گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم
 
به شرط آنکه بخوابی.
 

|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
آزمایش الهی...
چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 17:19 | بازدید : 1888 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 
دیالوگ ماندگار برنامه کلاه قرمزی 94
 
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺁﺯﻣﺎﺵ ﺍﻟﻬﻲ ﺭﻭ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﺷﺘﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﺩ،
 
ﻳﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ
 
آقای ﻣﺠﺮﻱ : ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ؟
 
ﺩﺍﺭﻱ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻬﻤﻲ ﺭﻭﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻴﮑﻨﻲ؟
 
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺟﺪﻱ ﻣﻴﮕﻢ ...
 
ﺁﺧﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ
 
ﺳﻴﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻩ!

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دوست داشتن..
چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 17:10 | بازدید : 1613 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ.
 
ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ
 
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ
 
ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
 
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
 
!ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ !ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ،
 
ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...
 
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ
 
ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ!
 
ﺣﺎﻻ ...
 
 ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ،
 
ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ،ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ
 
ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ...
 
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...
 
از كتاب طلايى كوچك 
نویسنده دیل کارنگی

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
قیمت تو چقدر است؟
چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 16:44 | بازدید : 1759 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
 

گویند از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای
 
در جهان است پرسیدند:
 
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
 
او در پاسخ گفت :
 
"زادگاه من انگلستان است.
 
در خانواده‌ی فقیری به دنیا آمدم
 
و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم،
 
هیچ راهی به جز گدایی کردن نمی‌شناختم. 
 
روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم
 
و مثل همیشه قیافه‌ای مظلوم و رقت‌بار به خود گرفتم
 
و از او درخواست پول کردم.
 
وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت:
 
به جای گدایی کردن بیا با هم معامله‌ای کنیم.
 
پرسیدم : چه معامله‌ای ...!؟
 
گفت: ساده است.
 
یک بند انگشت تو را به ده پوند می‌خرم.
 
 گفتم: عجب حرفی می‌زنید آقا،
 
یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم ...!؟
 
 - بیست پوند چطور است؟ 
 
 - شوخی می کنید؟! 
 
 - بر عکس، کاملا جدی می گویم.
 
 - جناب من گدا هستم، اما احمق نیستم.
 
 او هم‌چنان قیمت را بالا می‌برد تا به هزار پوند رسید. 
 
گفتم: اگر ده هزار پوند هم بدهید،
 
من به این معامله‌ی احمقانه راضی نخواهم شد.
 
 گفت: اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می‌ارزد،
 
پس قیمت قلب تو چقدر است؟
 
در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می‌گویی؟
 
لابد همه‌ی وجودت را به چند میلیارد پوند هم نخواهی فروخت!؟
 
گفتم: بله، درست فهیمیده‌اید. 
 
گفت: عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی،
 
اما داری گدایی می‌کنی ...!
 
از خودت خجالت نمی‌کشی .!؟

گفته‌ی او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب‌آلود من فرود آمد.
 
ناگهان بیدار شدم و گویی از نو به دنیا آمده‌ام
 
اما این بار مرد ثروتنمدی بودم
 
که ثروت خود را از معجزه‌ی تولد به دست آورده بود. 
 
از همان لحظه، گدایی کردن را کنار گذاشتم
 
و تصمیم گرفتم زندگی تازه‌ای را آغاز کنم ..."
 
 
 

   قصه ها  برای بیدار کردن ما نوشته شدند،
 
اما تمام عمر،  ما برای خوابیدن از آنها استفاده کردیم ...
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سکون
شنبه 04 مهر 1394 ساعت 13:58 | بازدید : 1829 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )
وقتیکه راه نمی روی!

 یا نمی دَوی!

 زمین هم نمی خوری!!!

 

و این " زمین نخوردن" ...

محصول سُکون است!

نه مَهارت! ...
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گاهی برای بخشیدن....
یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 00:06 | بازدید : 2159 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
دست همیشه برای زدن نیست


کار دست همیشه مشت شدن نیست


دست که فقط برای این کار ها نیست


گاهی دست میبخشد


نوازش میکند ، احساس را منتقل میکند


گاهی چشمها به سوی دست توست


دستت را دست کم نگیر

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به انسان بودنت شک کن...
یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 00:01 | بازدید : 2213 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
فروغ فرخزاد :
                
                اگر مستضعفی دیدی،
 
                         ولی از نان امروزت

 به او چیزی نبخشیدی.
 
      به انسان بودنت شک کن

                اگر چادر به سر داری،
 
                           ولی از زیر آن چادر

 به یک دیوانه خندیدی
 
     به انسان بودنت شک کن

               اگر قاری قرآنی،
 
                        ولی در درکِ آیاتش 

دچارِ شک و تردیدی.
 
   به انسان بودنت شک کن

                 اگر گفتی خدا ترسی،
 
                          ولی از ترس اموالت

 تمام شب نخوابیدی.
 
   به انسان بودنت شک کن

                    اگر هر ساله در حجّی،
 
                              ولی از حال همنوعت

 سوالی هم نپرسیدی.
 
     به انسان بودنت شک کن

                         اگر مرگِ کسی دیدی،
 
                                ولی قدرِ سَری سوزن 

ز جای خود نجنبیدی 
 
به انسان بودنت شک کن...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران