عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

بدون شرح...
جمعه 08 شهریور 1392 ساعت 20:04 | بازدید : 1036 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عشق...
جمعه 08 شهریور 1392 ساعت 20:02 | بازدید : 1027 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن 


من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی 


من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ،

 

مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک 

 

      نادر ابراهیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سلام...
جمعه 08 شهریور 1392 ساعت 19:59 | بازدید : 1056 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است...

 

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.

 

هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است .

 

 نادر ابراهیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آداب بندگی...
جمعه 08 شهریور 1392 ساعت 00:27 | بازدید : 1293 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،


آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،


آنگاه که حتی گوشت را می بندی 


تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،


آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری 


می خواهم بدانم،


دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای


خوشبختی خودت دعا کنی؟



سهراب سپهری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فصل زنگی...
جمعه 08 شهریور 1392 ساعت 00:14 | بازدید : 1046 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

موقعی که اوضاع بر وفق مراد نیست، اغلب اشخاص فکر می کنند

 

( همیشه به همین منوال خواهد بود.)


اما شاید بتوانید از تمثیل بهتری هم استفاده کنید.

 

مثلاٌ ( زندگی هم دارای فصلهایی است و من اکنون در فصل زمستانم)... 

 


در زمستان بعضیها یخ می زنند و بعضی دیگر اسکی بازی می کنند!

 

بعلاوه در پس هر زمستانی بهاری است!

 

همچنان که در پی هر روزی شبی است .

 

خورشید طلوع می کند و می توان دانه های تازه ای کاشت.

 

آنگاه تابستان و سپس پائیز و فصل برداشت فرامی رسد.

 

 آنتونی رابینز


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مناجات...
جمعه 08 شهریور 1392 ساعت 00:07 | بازدید : 1310 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 

 

 الهی هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت.

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند


فرزند و عیال و خانمان را چه کند 


دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی 


دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند 

 

 خواجه عبدالله انصاری


|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
دانش...
پنج‌شنبه 07 شهریور 1392 ساعت 23:50 | بازدید : 1066 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

تمام سرمایه فكری و دانش باید تسلیم یك عظمت اخلاقی و روحی گردد،

 

وگرنه دانش مانند رودی خواهد بود كه نتوانسته خط سیر خود را بپیماید

 

و به دریا بریزد و با وضعی اندوه بار در صحرا و ریگزارها فرو می رود. 

 

موریس مترلینگ

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گم شدن...
چهارشنبه 06 شهریور 1392 ساعت 02:06 | بازدید : 1065 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

کمی سیر شده ام 

از ظاهر همان آینه ای که هر روز بارها درآن به خود مینگرم

نمیدانم اشکال از  این من است یا این آینه

دیگر وفتی به آینه مینگرم تصویری از خود نمیبینم 

گویا که خود را در این میان گم کرده ام

مانند همان هزاران باری که در میان تحسین دیگران گم شدم

گاهی باید آینه ها را شکست و درون هر قطعه اش تصویر هزار تکه ی خود رادید

قبل از آنکه این گم شدن های گاه و بی گاه روحم را تکه تکه کنند


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چشم ها را باید شست...
چهارشنبه 06 شهریور 1392 ساعت 01:53 | بازدید : 952 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

میخواهم اندکی خودم باشم...

 

دیگر شعارهایم کمی رنگ باخته رنگ و بوی سابق را ندارد...

 

و عشق...

 

تنها منجی قلبم ازین قافله جامانده...

 

سخت است بگویم...

 

در زمین گذر کردم همپای زمان در جستجوی عشق...

 

اما نیافتم چیزی به جز رنگ هوس...

 

در جستجوی گل سرخی به رسم عاشقان...

 

اما نیافتم جز اندکی خار در دستانم...

 

به سمته آسمان شتافتم شاید در آنجا معشوق خویش یابم...

 

اما تنها ستاره ای دیدم در دوردست ...

 

اما روح خسته ام را توان رسیدن به آن دور دست ها نبود...

 

سر به زیر انداختم به خود نگریستم اما خودرا نیز نیافتم...

 

گم کرده ی من تنها خودم بودم در پیچ و تاب زمان  در همین نزدیکیها...

 

و او که در اشتیاق پیدا کردنش بودم تنها پیدای زمین بود...

 

گاهی به قول سهراب سپهری:

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
سه‌شنبه 05 شهریور 1392 ساعت 18:10 | بازدید : 1207 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

گفتم: لعنت بر شيطان ...

 

شیطان ظاهر شد در حالی که لبخندی بر لب داشت . 
 
پرسيدم:چرا مي خندي؟
 
پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد
 
پرسيدم:مگر چه كرده ام؟
 
گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
 
با تعجب سوال کردم ...
 
.
.
پس چرا زمين مي خورم؟! 
 
جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي،
 
نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند. 
 
پرسيدم:پس تو چه كاره اي؟
 
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي،
 
براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواري بياموز...
 
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران