عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود ..
سه‌شنبه 10 دی 1392 ساعت 13:38 | بازدید : 924 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ،

 

زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ،

 

یکی بدبختی مطلق معنی کرد ،

 

یکی درد درمان ناپذیرش خواند ،


و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است,

 

تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود ..

احمد شاملو

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
...
دوشنبه 09 دی 1392 ساعت 19:14 | بازدید : 899 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

اشک رازی‌ست

             لبخند رازی‌ست

                          عشق رازی‌ست


اشک ِ آن شب لبخند ِ عشق‌ام بود.
 
 
قصه نیستم که بگویی

 
                   نغمه نیستم که بخوانی

 
                                    صدا نیستم که بشنوی
 
                                                   یا چیزی چنان که ببینی

                                                                  یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم

                            
مرا فریاد کن
 

درخت با جنگل سخن می گوید

                                
علف با صحرا

ستاره با کهکشان

                 
و من با تو سخن می گویم
 

نامت را به من بگو

               
دستت را به من بده

                                
حرفت را به من بگو

                                                 
قلبت را به من بده
 

من ریشه های تو را دریافته ام

                          
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

                                                           
و دستهایت با دستان من آشناست
 
 
در خلوتِ روشن با تو گریسته ام

                                   برای خاطر زندگان،
 
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

                                زیباترین سرودها را

                                               زیرا که مردگان این سال

                                                                   عاشق ترینِ زندگان بوده اند
 
 
دست ات را به من بده

                   دست‌های ِ تو با من آشناست
 
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
 

 به‌سان ِ ابر که با توفان

          به‌سان ِ علف که با صحرا

                                به‌سان ِ باران که با دریا

                                             به‌سان ِ پرنده که با بهار

                                                     به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید
 
 
زیرا که من

         ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام

                                   زیرا که صدای ِ من

                                                             با صدای ِ تو آشناست

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دوستی….
شنبه 07 دی 1392 ساعت 20:52 | بازدید : 861 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

  

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست

و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است !

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،

اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست…


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
شنبه 07 دی 1392 ساعت 20:41 | بازدید : 915 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

   مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت.

استاد گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو  دشنام دهد پولی بده.

تا دوازده ماه هر کسی به جوان توهین میکرد  جوان به او پولی میداد.

پس از گذشت یک سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.


استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.


تا جوان رفت؛  استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر به شهر رفت.

وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.


جوان به گدا گفت: عالی است!

یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم

اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.


استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت:

برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!


|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست
شنبه 07 دی 1392 ساعت 20:02 | بازدید : 1021 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

در سالی که همهـ جا را قحطی فرا گرفته مرد عارفی از کوچه میگذشت .

عارف غلامی دید که شادمان از کوچه میرود . 

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟ 


جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد

و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد.

پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟ 


آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت:

از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده

و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زندگی
شنبه 07 دی 1392 ساعت 15:25 | بازدید : 1055 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

زندگـــــــ....،رسم پذیرایی ازتقدیراست

وزن خوشبختی من ؛وزن رضایتمندیست

زندگی شایدشعرپدرم بودکھــــ خواند؛

چای مادر کھ مراگرم نمود؛

نان خواھر،کھ بھ ماھی ھا داد.

زندگی شایدآن لبخندی ست،کھ دریغش کردیم

زندگی زمزمھ ی پاک حیاتست،میان دو سکوت زندگی

خاطرھــ ی آمدن و رفتن ماست

لحظھـــ ی آمدن و رفتن ما،تنھاییست؛

 من دلم میخواھد قدراین خاطرھ را دریابیم.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 14:47 | بازدید : 1460 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
 
«بشکن و بخور و برای من دعا کن.»
 
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
 
آن مرد گفت:
 
«گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»
 
 
بهلول گفت:
 
«مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای،
 
خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 14:45 | بازدید : 1203 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
ظهر یکی از روزهای رمضان بود.
 
حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامی‌ها غذا می‌برد
 
و آن روز هم داشت از خرابه‌ای که بیماران جزامی آنجا زندگی می‌کردند می‌گذشت.
 
جزامی ها داشتند ناهار می‌خوردند.
 
ناهار که چه، ته‌مانده‌ی غذاهای دیگران و چیزهایی که در آشغال‌ها پیدا کرده بودند
 
و چند تکه نان. یکی از جزامی‌ها بلند میشه به حلاج می‌گوید: «بفرما ناهار!»
 
حلاج می‌پرسد: «مزاحم نیستم؟»
 
می‌گویند: «نه، بفرما.»
 
حسین حلاج پای سفره جزامی‌ها می‌نشیند.
 
یکی از جزامی‌ها می‌پرسد:
 
«تو چطور که از ما نمی ترسی.
 
دوستان تو حتی چندش‌شان می‌شود از کنار ما رد شوند، ولی تو الان...؟»
 
حلاج می‌گوید:
 
«خب آنان الان روزه هستند برای همین این جا نمی‌آیند تا دلشان هوس غذا نکند.»
 
می‌پرسند: «پس تو که این همه عارفی و خداپرستی، چرا روزه نیستی؟»
 
می‌گوید: «نشد امروز روزه بگیرم…»
 
حلاج دست به غذاها می‌برد و چند لقمه می‌خورد،
 
درست از همون غذاهایی که جزامی‌ها به آنها دست زده بودند.
 
چند لقمه که می‌خورد، بلند می‌شود و تشکر می‌کند و می‌رود.
 
موقع افطار حلاج لقمه‌ای در دهان می‌گذارد و می‌گوید:
 
«خدایا روزه من را قبول کن.»
 
یکی از دوستاش می‌گوید:
 
«ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار می‌خوردی!»
 
حسین حلاج در جوابش می‌گوید: «او خداست. روزه‌ی من برای خداست.
 
او می‌داند که من آن چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم.
 
دل بنده‌اش را می‌شکستم، روزه‌ام باطل می‌شد یا با خوردن چند لقمه غذا؟»

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 03:21 | بازدید : 1145 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند

 
و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
 
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد،
 
دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد،
 
تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
 
«قیمت جهنم چقدر است؟»
 
 
کشیش تعجب کرد و گفت: «جهنم؟!»
 
 
 
مرد دانا گفت: «بله جهنم.»
 
 
کشیش بدون هیچ فکری گفت: «۳ سکه.»
 
 
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: «لطفا سند جهنم را هم بدهید.»
 
 
کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: «سند جهنم»
 
 
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 
 
سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: «من تمام جهنم را خریدم،
 
 
این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید
 
 
چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!»


 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 03:15 | بازدید : 1071 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 


 

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها

 
به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند
 
و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند:
 
«که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.»
 
 
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند
 
که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر مدام می‌گفتند
 
که دست از تلاش بردارند چون نمی‌توانند از گودال خارج شوند
 
و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته‌های
 
دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
 
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌کرد.
 
هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند که تلاش بیشتر فایده‌ای ندارد
 
او مصمم‌تر می‌شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
 
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرف‌های ما را نمی‌شنیدی؟»
 
 
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران