عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

مناجات...
جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 19:22 | بازدید : 1236 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

خدایا

چنان نزدیکی

که نمی توانم ببینمت .

صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،

اما من آنرا نمی شنوم .

مرا به اعماق درونم ببر

تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را بجویم

و همواره به عنوان یگانه پناهم

به تو رو کنم 

 


|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
سخنی از زرتشت...
جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 19:19 | بازدید : 1262 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 بردباری ، هنگامی خوب است که مبدأ منزهی داشته باشد ،

 

وگرنه در مقابل بیدادگری ،

 

بردباری ناتوانی ،

 

و ناتوانی مقدمه نابودی است.

 

 

زرتشت


|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
دردو رنج
جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 16:34 | بازدید : 1243 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 گاهي درد و رنج، چيزهايي به ما مي‌آموزد

 

كه شادي و شادماني هرگز نمي‌تواند بياموزد.

 

 آنتونی رابینز


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
حال خوب...
جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 16:30 | بازدید : 1071 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 برای اینکه ( حال خوب) را احساس کنید چه اتفاقی باید بیفتد؟ 

 

آیا باید کسی شما رادر آغوش بگیرد

 

و بگوید که تا چه اندازه قابل احترام هستید؟ 


آیا باید یک میلیون دلار پول بدست آورید؟ 


به ورزش خاصی بپردازید ؟ 


رئیستان از شما تقدیر کند؟ 


اتومبیل معینی را سوار شوید؟ 


به مهمانیهای معینی بروید؟ 


به حد اعلای روشنفکری برسید؟


یافقط ناظر غروب آفتاب باشید؟


حقیقت آنست که برای احساس خوشی به هیچ عامل خارجی نیاز نیست.

 

می توانید هم اکنون اگر بخواهید احساس خوشی کنید!

 

تازه اگر همه آن اتفاقات بیفتد چه کسی باید خوشحالتان کند؟

 

خودتان!

 

 آنتونی رابینز


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کمال رضایت
جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 16:22 | بازدید : 1130 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 اگر بخواهیم در زندگی خود به کمال رضایت برسیم،

 

این کار یک راه بیشتر ندارد:

 

ابتدا ببینیم چه چیزی را بیش از همه می خواهیم

 

( یعنی عالیترین ارزشها در نظر ما چیست)

 

و آنگاه تصمیم قطعی بگیریم

 

که براساس معیارهای مورد قبول خود زندگی کنیم.

 آنتونی رابینز


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سخنی از زرتشت
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:51 | بازدید : 1417 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 انسانهایی که تنها هستند،همیشه در معرض خطر عشق اند.

 

 

زرتشت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سخنی از افلاطون...
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:29 | بازدید : 1037 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم

 

اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود:

 

گرایش به خشنود ساختن همگان.

افلاطون


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کویر...
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:20 | بازدید : 1073 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 "وجودم" تنها یک "حرف"است و "زیستنم"تنها "گفتن" همان یک حرف،

 

اما بر سه گونه:سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.

 

آنچه تنها مردم می پسندند:سخن گفتن ،

 

آنچه هم من و هم مردم: معلمی کردن ،

 

و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن ،نه کار

 

، که زندگی می کنم: نوشتن!و نوشتن هایم نیز بر سه گونه :

 

اجتماعیات ، اسلامیات و کویریات.

 

آنچه تنها مردم می پسندند:اجتماعیات،

 

و آنچه هم من و هم مردم:اسلامیات

 

،و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن ،

 

نه کار – و چه می گویم؟-نه نویسندگی،که زندگی می کنم :کویریات و

 

از همین جا است تردیدی که همیشه در انتشار اینها دارم

 

و این سیصد صفحه نزدیک ده هزار صفحه از این کلماتی که هر کدام

 

،پاره ای از بودن من است و نه عملیات و عقلیات،

 

که عصاره ی هستی من اند در زیر این سنگ له کننده ی عصاره ی زمانه،

 

این"خراس" بیرحمی که،با خرپوز بسته و چشم بسته اش،

 

بر روح و مغز و احساس و اعصابم می گردد و می گردد و می گردد

 

و درپایان شب، به همان جا میرسد که در آغاز روز،

 

از آنجا به راه افتاده بود و پیدا است که در این "پوچی دوار"

 

،این "خر" سفری در پیش ندارد و این سنگ راه به جایی نمی برد

 

و غایتی اگر هست،روغن کشیدن از ماست و نهایتی اگر هست،

 

تفاله ای که از ما می ماند،در زیر دست و پای این شب و روز

 

"وسواس خناسی" که بر ما می گذرد و "عمر" نام دارد!

 

و تردید من!            

 

دکتر علی شریعتی 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:08 | بازدید : 1161 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه،

 

سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند

 

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛

 

اما باید گرسنه باشید. لطفا بیایید تو و چیزی بخورید

 

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه

 

... آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم

 

غروب، وقتی مرد به خانه آمد،

 

زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است

 

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن

 

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

 

اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم

 

زن پرسید: چرا؟

 

یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد،

 

گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت:

 

این یکی موفقیت و اسم من هم عشق.

 

برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند

 

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد

 

شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست.

 

ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند

 

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم!

 

چرا موفقیت را دعوت نکنیم

 

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،

 

نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم

 

تا خانه را از وجود خود پر کند

 

شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم

 

پس برو و عشق را دعوت کن

 

زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است،

 

بیاید و مهمان ما شود

 

در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت،

 

دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند

 

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم

 

، شما چرا می آیید؟ این بار پیرمردها با  همپاسخ دادند:

 

اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید،

 

دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق رادعوت کردید،

 

هر کجا او برود، ما هم با او می رویم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عبرت...
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 12:59 | بازدید : 1311 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 هرگز از دور زمان ننالیدم وروی از گردش آسمان درهم نکشیدم

 

مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم ،

 

به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت.

 

شکر نعمتِ حق تعالی به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.


مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ ترّه برخوان است


وان را دستگا ه و قدرت نیست شلغم پخته مرغ بریان است

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران