عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
سه‌شنبه 08 بهمن 1392 ساعت 16:51 | بازدید : 1312 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 

می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بکشد،

بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را به قیمتی مناسب به فروش بگذارد.

پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
داستانک...
سه‌شنبه 08 بهمن 1392 ساعت 13:42 | بازدید : 1050 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود

 که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:


آیا خدا وجود دارد؟


«بودا» پاسخ داد:


بله، خدا وجود دارد.


بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:


آیا خدا وجود دارد؟


«بودا» پاسخ داد:


نه، خدا وجود ندارد.


اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید.

پاسخ بودا به او چنین بود:


خودت باید این را برای خودت روشن کنی.


یکی از شاگردان گفت:


استاد این منطقی نیست.

شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟


بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:


چون آنان سه شخص مختلف بودند

و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد:

عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اگر نگویی...
سه‌شنبه 08 بهمن 1392 ساعت 12:59 | بازدید : 986 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 9 )

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم،

به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی.

همیشه فردایی نیست

تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش

و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری.

مراقبشان باش.

به خودت این فرصت را بده تا بگویی:

«مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم»

و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد

اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.

خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن.

به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند.

اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.


گابریل گارسیا مارکز


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 28 دی 1392 ساعت 16:01 | بازدید : 1192 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.

حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید

که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد

با اسبش به دهکده ی بعدی برود،

امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان

همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.»


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 28 دی 1392 ساعت 15:52 | بازدید : 1007 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم

 

که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه ای دیدم.


منش و سلامت رفتارش- با بیماران دیگر تناسبی نداشت.

کنارش نشستم و پرسیدم:


"اینجا چه می کنی ؟"


با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم.

پاسخ داد:" خیلی ساده پدرم که وکیل ممتازی بود.

می خواست راه او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت .

دوست داشت از الگوی او پیروی کنم.

مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم .


خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.


برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد

که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.


مکثی کرد و دوباره ادامه داد:


"در مورد معلم هایم در مدرسه -استاد پیانو- و معلم انگلیسی ام هم همین طور شد.

همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند .

هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد...

طوری به من نگاه می کردند که انگار در آیینه نگاه می کنند.


بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم.

اینجا دست کم می توانم خودم باشم."


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 28 دی 1392 ساعت 15:38 | بازدید : 1047 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

صدفی به صدف مجاورش گفت:


در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،


دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند.


صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:


ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.


من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.


ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.


در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.


به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:


آری ! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات

 

در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 28 دی 1392 ساعت 15:08 | بازدید : 1637 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
حضرت سلیمان (ع) از پیامبرانی بودند
 
 
که خداوند او را بر جن وانس و...مسلط نموده بود.
 
 
روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یکی از جنهای بزرگ وگردنکش فرستاد،
 
 
تا چند ساعتی به میان مردم بروند وگردش کنند وسپس بازگردند
 
 
وبه اصحاب فرمود :در این سیر وسیاحت هر چه را از جن شنیدید
 
 
به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید برای من بیان کنید.
 
 
 
آنها همراه آن جن سرکش حرکت کردند تا به بازار رسیدند
 
 
وامور زیر را از آن جن دیدند:

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
شازده کوچولو...
پنج‌شنبه 26 دی 1392 ساعت 20:43 | بازدید : 895 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

روباه گفت:سلام

شازده کوچولو مودبانه گفت:سلام

شازده کوچولو گفت:بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته است!

روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، آخرهنوز کسی مرا اهلی نکرده است.

شازده کوچولو گفت:من دنبال دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است,یعنی "علاقه ایجاد کردن..."

-علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت : البته , تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی

مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر, و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری.

من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر.

ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.

تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست...

و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.

من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.

صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو

همچون نغمه ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه,خوب نگاه کن ؛

آن گندمزارها را در آن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم.

به همین دلیل گندم برای من چیز بی فایده ای است و گندمزار مرا به یاد چیزی نمی اندازد،

و لی این جای تاسف است.

اما تو موهای طلایی داری.وچقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی ؛

چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.

آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.

آخر گفت : بیزحمت...مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت:خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.

من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.

آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند

آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند,اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد

آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند.

تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایا شفا بده...
پنج‌شنبه 26 دی 1392 ساعت 19:46 | بازدید : 1077 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 6 )

 


بنده های سالمت را شفا بده!


کسانی را شفا بده که خیال میکنند هنوز دنیا بدون آنها نمیچرخد!


کسانی را شفا بده که خیال می کنند مریض نخواهند شد هرگز!


کسانی را که روحشان خیلی مریض است


خدایــــــا شفــــــــا بده…

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زندگی...
پنج‌شنبه 26 دی 1392 ساعت 19:18 | بازدید : 933 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای
 
گفت یا باد است یا خواب است یاافسانه ای ،
 
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟
 
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای!
 
گفتمش آنانکه می بینی بر اودل بسته اند،
 
گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای.

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران