عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
شنبه 28 دی 1392 ساعت 15:08 | بازدید : 1637 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
حضرت سلیمان (ع) از پیامبرانی بودند
 
 
که خداوند او را بر جن وانس و...مسلط نموده بود.
 
 
روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یکی از جنهای بزرگ وگردنکش فرستاد،
 
 
تا چند ساعتی به میان مردم بروند وگردش کنند وسپس بازگردند
 
 
وبه اصحاب فرمود :در این سیر وسیاحت هر چه را از جن شنیدید
 
 
به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید برای من بیان کنید.
 
 
 
آنها همراه آن جن سرکش حرکت کردند تا به بازار رسیدند
 
 
وامور زیر را از آن جن دیدند:

 

 
 

1_دیدند آن جن به آسمان نگاه کرد وسپس به مردم نگریست

 
و سرش را تکان داد.
 
 
2 _از آنجا عبور نمودند تا به خانه ای رسیدند .
 
 
دیدند شخصی از دنیا رفته وبستگان او گریه می کنند.
 
 
آن جن وقتی که آن منظره را دید خندید.
 
 
3_از آنجا عبور نمودند وافرادی را دیدند سیر را با پیمانه می فرو شند ،
 
 
ولی فلفل را با وزن (وسنجش دقیق ترازو) می فروشند.
 
 
آن جن با دیدن آن منظره خندید.
 
 
4_از انجا عبور نمودند وبه گروهی رسیدند.
 
 
دیدند آنها ذکر خدا می گویند وبه یاد خدا به سر می برند ،
 
 
ولی گروهی دیگر در کنار آنها هستند
 
 
و به امور بیهوده و باطل سر گرم می باشند.
 
 
آن جن سرش را تکان داد ولبخند زد.
 
 
سلیمان(ع) آن جن را احضار کرد و از او از چهار موضوع مذکور پرسید :
 
 
 
1_وقتی که به بازار رسیدی، چرا سرت را به آسمان بلند نمودی
 
 
و سپس به زمین ومردم نگاه کردی وسرت را تکان دادی؟
 
 
جن گفت :
 
 
فرشتگان را بالای سر مردم دیدم که اعمال آنها را با شتاب می نوشتند.
 
 
تعجب کردم که آنها این گونه با شتاب می نویسند
 
 
ولی انسانها آن گونه با شتاب سرگرم (امور مادی خود ) هستند.
 
 
 
2 _وقتی به خانه ای وارد شدی،
 
 
شخصی مرده بود وحاضران گریه می کردند ،چرا خندیدی؟
 
 
جن گفت :خنده ام از این رو بود که آن شخص مرده ،
 
 
به بهشت رفت، ولی حاضران (به جای خوشحالی ) گریه می کردند.
 
 
3_چرا وقتی دیدی سیر را با پیمانه و فلفل را با وزن می فروشند ،خندیدی؟
 
 
جن گفت:
 
 
از این رو که دیدم سیر را با آن همه ارزش، که کیمیای درمان است
 
 
با پیمانه می فرو شند،ولی فلفل را که مایه ی بیماری است
 
 
با وزن دقیق به فروش می رسا نند. از این رو از روی تعجب خندیدم.
 
 
4_چرا در مورد آن دو گروه که یکی در یاد خدا
 
 
و دیگری سرگرم لهو و اموربیهوده بودند،سر تکان دادی و خندیدی؟
 
 
جن گفت:
 
 
زیرا تعجب کردم که دو گروه ،هر دو انسانند،
 
 
ولی گروه اول بیدار و در یاد خدایند،
 
 
اما گروه دوم غافل و سرگرم در بیهودگی هستند.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران