عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

خدایا !
دوشنبه 09 اردیبهشت 1392 ساعت 11:46 | بازدید : 1392 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

خداياچگونه تورابخوانم درحالي که من، من هستم

 

(بااين همه گناه ومعصيت)

 

وچگونه ازرحمت تونااميدشوم درحالي که تو، توهستي

 

(باآن همه لطف ورحمت)

 

خدايا توآنچناني که من مي خواهم

 

مرانيزچنان کن که تومي خواهي

 

ازمناجاتهاي امام سجاد(ع)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سخنی از افلاطون...
دوشنبه 09 اردیبهشت 1392 ساعت 11:41 | بازدید : 1209 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 آنچه شایسته نیست به آرزو مخواه

 

،و بدان که انتقام خدا از بنده،

 

به خشمِ بی رحمانه و بی حرمتی و سرزنش نبـُود،

 

بلکه به متحول کردن و ادب کردن از فرط عشق باشد.

 

 

افلاطون


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سخنی از زرتشت
دوشنبه 09 اردیبهشت 1392 ساعت 11:36 | بازدید : 1296 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 

عاشق عاشقی باش

 

و دوست داشتن را دوست بدار،

 

 

از تنفر متنفر باش

 

و به مهربانی مهر بورز،

 

با آشتی آشتی کن

 

 

و از جدایی جدا باش.


زرتشت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
یکشنبه 08 اردیبهشت 1392 ساعت 11:04 | بازدید : 1978 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

 

 کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

 

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،

 

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم

 

برای زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد: 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
خدایا...
شنبه 07 اردیبهشت 1392 ساعت 12:41 | بازدید : 1399 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 خدایا در پی رودخانه ها میدوم و در دو قدمی دریا سایه ترانه هایم

 

را از روی ماسه ها برمیدارم. من نمی خواهم بی عشق تو زندگی کنم.

 

درهای بسته اسمان را به رویم باز کن پیش از انکه شعر سرودنم را

 

فراموش کنم.......

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان آموزنده “بازتاب بخشش”
یکشنبه 01 اردیبهشت 1392 ساعت 21:55 | بازدید : 1156 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

.
.
در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود

 

که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای

 

دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه

 

امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که

 

می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود،

 

در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده… ببین امپراتور چه بذل

 

و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد…» آنگاه شادمانه

 

به رقص و پایکوبی پرداخت.


هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت

 

و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را

 

دریافت دارد. ولی سلطان کریم و بخشنده – به‌جای اینکه چیزی بدهد –

 

رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.


گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت.

 

با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد

 

و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد.

 

او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.


«وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه

 

و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد

 

و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد

 

و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند.

 

چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند

 

و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.


شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید

 

و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج،

 

دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود،

 

در آن یافت.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بدون شرح...
شنبه 31 فروردین 1392 ساعت 18:53 | بازدید : 1285 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 31 فروردین 1392 ساعت 13:37 | بازدید : 1213 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید

 

که مشغول جابجا کردن خاک هایپایین کوه بود.

 

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت:


معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی

 

به وصال من خواهی رسید و من بهعشق وصال او می خواهم

 

این کوه را جابجا کنم.


حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی

 

این کار راانجام بدهی.


مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

 

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود

 

برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کردو گفت:

 

خدایی را شکر می گویم که در راه عشق،

 

پیامبری را به خدمت موری در میآورد...

 


|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
بدون شرح...
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 01:00 | بازدید : 1176 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خواهش دعا
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 14:20 | بازدید : 1235 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


شخصی باهيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق " ع " آمد و گفت : 


درباره من دعايی بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ،

 

كه‏ خيلی فقير و تنگدستم . 


امام :هرگز دعا نمی‏كنم . 


چرا دعا نمی‏كنيد ! ؟


برای اينكه خداوند راهی برای اينكار معين كرده است ،

 

خداوند امر كرده كه روزی را پی‏جويی كنيد ، و طلب نماييد .

 

اما تو می‏خواهی در خانه‏ خود بنشينی ،

 

و با دعا روزی را به خانه خود بكشانی !

 



برگرفته از:کتاب داستان راستان_استاد مطهری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران