عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
یکشنبه 05 خرداد 1392 ساعت 00:35 | بازدید : 1196 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت .

 

نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت…

 

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.

 

عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد.

 

از قضا به خرابه اى رسید.


زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید.

 

در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت…!


عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است

 

و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.


چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر!

 

براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !


مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام

 

و هم اکنون آن را بریان مى کنم .


عبد الجبار که این را شنید، گریست

 

و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.


گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ،

 

که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .


او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد

 

که از کسى چیزى طلب کند.


عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .


بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال

 

در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد


هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت .

 

مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.


چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت

 

: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ،

 

ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم .

 

اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !


عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از
آن شخص

 

حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.


در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار!

 

هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم

 

که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده

 

عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد

 





|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران