عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 29
:: باردید دیروز : 31
:: بازدید هفته : 124
:: بازدید ماه : 480
:: بازدید سال : 563
:: بازدید کلی : 563

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
پنج‌شنبه 12 دی 1392 ساعت 16:51 | بازدید : 1059 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد.
 
او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند
 
و بز به دنبال آن همان.عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد...
 
نه چوبي كه برتن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.
 
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد
 
و گفت من چاره كار را مي‌دانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد
 
و آبزلال جوي را گل آلود كرد. بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد
 
و در پي او تمام گله پريد.
...چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
 
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:
 
تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد
 
آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
 
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد
 
و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش
 
و گاهي آن را مي‌پرستد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران