عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 92
:: بازدید ماه : 429
:: بازدید سال : 498
:: بازدید کلی : 498

RSS

Powered By
loxblog.Com

درویش و سلطان
جمعه 21 مهر 1391 ساعت 11:15 | بازدید : 1512 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

درویشی مجرد گوشه صحرایی نشسته بود.

پادشاهی بر او بگذشت ;

درویش _ از آنجا که فراغ ملک قناعت است _سر بر نیاورد

و التفات نکرد. سلطان _ از آنجا که سطوت سلطنت است _برنجید

و گفت:این طایفه خرقه پوشان امثال حیوانند

و اهلیت و آدمیت ندارند.وزیر نزدیکش آمد و گفت:

ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذز کرد ;

چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟

گفت:سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دارد

که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از

بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

پادشه پاسبان درویش است.....گرچه رامش به فر دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست...بلکه چوپان برای خدمت اوست

ملک را گفت درویش استوار آمد ; گفت:

از من تمنایی بکن.گفت:آن همی خواهم

که دگر باره زحمت من ندهی.گفت مرا پندی بده ; گفت:

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کاین دولت و ملک می رود دست به دست

 

گلستان سعدی



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران