عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 14
:: باردید دیروز : 31
:: بازدید هفته : 109
:: بازدید ماه : 465
:: بازدید سال : 548
:: بازدید کلی : 548

RSS

Powered By
loxblog.Com

کمال رضایت
جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 16:22 | بازدید : 1132 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 اگر بخواهیم در زندگی خود به کمال رضایت برسیم،

 

این کار یک راه بیشتر ندارد:

 

ابتدا ببینیم چه چیزی را بیش از همه می خواهیم

 

( یعنی عالیترین ارزشها در نظر ما چیست)

 

و آنگاه تصمیم قطعی بگیریم

 

که براساس معیارهای مورد قبول خود زندگی کنیم.

 آنتونی رابینز


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سخنی از زرتشت
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:51 | بازدید : 1419 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 انسانهایی که تنها هستند،همیشه در معرض خطر عشق اند.

 

 

زرتشت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سخنی از افلاطون...
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:29 | بازدید : 1039 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم

 

اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود:

 

گرایش به خشنود ساختن همگان.

افلاطون


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کویر...
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:20 | بازدید : 1075 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 "وجودم" تنها یک "حرف"است و "زیستنم"تنها "گفتن" همان یک حرف،

 

اما بر سه گونه:سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.

 

آنچه تنها مردم می پسندند:سخن گفتن ،

 

آنچه هم من و هم مردم: معلمی کردن ،

 

و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن ،نه کار

 

، که زندگی می کنم: نوشتن!و نوشتن هایم نیز بر سه گونه :

 

اجتماعیات ، اسلامیات و کویریات.

 

آنچه تنها مردم می پسندند:اجتماعیات،

 

و آنچه هم من و هم مردم:اسلامیات

 

،و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن ،

 

نه کار – و چه می گویم؟-نه نویسندگی،که زندگی می کنم :کویریات و

 

از همین جا است تردیدی که همیشه در انتشار اینها دارم

 

و این سیصد صفحه نزدیک ده هزار صفحه از این کلماتی که هر کدام

 

،پاره ای از بودن من است و نه عملیات و عقلیات،

 

که عصاره ی هستی من اند در زیر این سنگ له کننده ی عصاره ی زمانه،

 

این"خراس" بیرحمی که،با خرپوز بسته و چشم بسته اش،

 

بر روح و مغز و احساس و اعصابم می گردد و می گردد و می گردد

 

و درپایان شب، به همان جا میرسد که در آغاز روز،

 

از آنجا به راه افتاده بود و پیدا است که در این "پوچی دوار"

 

،این "خر" سفری در پیش ندارد و این سنگ راه به جایی نمی برد

 

و غایتی اگر هست،روغن کشیدن از ماست و نهایتی اگر هست،

 

تفاله ای که از ما می ماند،در زیر دست و پای این شب و روز

 

"وسواس خناسی" که بر ما می گذرد و "عمر" نام دارد!

 

و تردید من!            

 

دکتر علی شریعتی 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:08 | بازدید : 1163 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه،

 

سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند

 

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛

 

اما باید گرسنه باشید. لطفا بیایید تو و چیزی بخورید

 

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه

 

... آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم

 

غروب، وقتی مرد به خانه آمد،

 

زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است

 

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن

 

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

 

اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم

 

زن پرسید: چرا؟

 

یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد،

 

گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت:

 

این یکی موفقیت و اسم من هم عشق.

 

برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند

 

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد

 

شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست.

 

ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند

 

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم!

 

چرا موفقیت را دعوت نکنیم

 

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،

 

نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم

 

تا خانه را از وجود خود پر کند

 

شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم

 

پس برو و عشق را دعوت کن

 

زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است،

 

بیاید و مهمان ما شود

 

در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت،

 

دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند

 

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم

 

، شما چرا می آیید؟ این بار پیرمردها با  همپاسخ دادند:

 

اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید،

 

دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق رادعوت کردید،

 

هر کجا او برود، ما هم با او می رویم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عبرت...
دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 12:59 | بازدید : 1313 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 هرگز از دور زمان ننالیدم وروی از گردش آسمان درهم نکشیدم

 

مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم ،

 

به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت.

 

شکر نعمتِ حق تعالی به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.


مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ ترّه برخوان است


وان را دستگا ه و قدرت نیست شلغم پخته مرغ بریان است

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
الهی...
یکشنبه 26 خرداد 1392 ساعت 17:05 | بازدید : 1374 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 الهی اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است

 

بی دیدار تو درد و داغ است.


دوزخ بیگانه را بنگاه است.


وآشنا را گذرگاه است


وعارفان را نظرگاه است


الهی اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم،

 

واگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم.


الهی!


من به حور و قصور ننازم،اگر نفسی باتو پردازم،

 

از آن هزار بهشت سازم.

 

 

 خواجه عبدالله انصاری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
هرگز به آدم ها نخند !!
شنبه 25 خرداد 1392 ساعت 13:52 | بازدید : 1107 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند

 

و به تو می گوید ارباب ، نخند !


به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !


به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود

 

و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !


به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !


به دستان پدرت...


به جارو کردن مادرت...


به راننده ی چاق اتوبوس...


به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...


به راننده ی آژانسی که چرت می زند...


به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند...


به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته

 

و در کوچه ها جار می زند...


به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد...


به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...


به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...


به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد

 

و به دستی چند کیسه میوه و سبزی...


به هول شدن همکلاسی ات پای تخته...


به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی...


به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی...


نخند


نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...


که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:


آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.


آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...


بار می برند...


بی خوابی می کشند...


کهنه می پوشند...


جار می زنند...


سرما و گرما را تحمل می کنند...


و گاهی خجالت هم می کشند


هرگز به آدم ها نخند


خدا به این جسارت تو نمی خندد؛ اخم میکند


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بهره ی عمر...
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 14:08 | بازدید : 1063 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛

 

نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

 

" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!

 

چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.

 

باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....


سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ،

 

با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود

 

را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی

 

غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!


حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
چهارشنبه 22 خرداد 1392 ساعت 09:57 | بازدید : 1176 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

سیرت پادشاهسعدی


آورده اند که انوشیروان عادل در شکارگاهی صید کباب کرده بود

 

و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند.

 

گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نشود و دیه خراب نشود.

 

گفتند : این قدر چه خلل کند؟

 

گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است

 

و به مزید هرکس بدین درجه رسیده است.


اگر زباغ رعیت مَلک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ


به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریان هزار مرغ به سیخ

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران