عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 13
:: باردید دیروز : 31
:: بازدید هفته : 108
:: بازدید ماه : 464
:: بازدید سال : 547
:: بازدید کلی : 547

RSS

Powered By
loxblog.Com

باز هم بهلول
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 11:48 | بازدید : 2243 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 داستان کلوخ

 

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت
 
شنید که استادی به شاگردهایش می گوید :
 
من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.
 
یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود .
 
پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.
 
دوم می گوید :
 
(خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند)
 
در حالی که شیطان خود از جنس آتش است
 
و آتش تاثیری در او ندارد.
 
سوم هم می گوید :
 
انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد
 
در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.
 
بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت
 
و به طرف او پرتاب کرد.
 
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد.
 
استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.
 
 
خلیفه گفت : ماجرا چیست؟
 
استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم
 
که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد می کند.
 
بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟
 
گفت : نه
 
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد.
 
ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی
 
 
و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.
 
ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟
 
پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.
 
 
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران