عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 10
:: باردید دیروز : 13
:: بازدید هفته : 378
:: بازدید ماه : 2154
:: بازدید سال : 2729
:: بازدید کلی : 2729

RSS

Powered By
loxblog.Com

خدایا...
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 02:53 | بازدید : 1030 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 

خدایـــا دلم مرهمی می خواهد

از جنس خودت،

نزدیک...

بی خطر...

بخشنده...

بی منت...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایا...
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 02:50 | بازدید : 882 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 

خدایا!

 

یا نوری بیفکن یا توری..

 

ماهی کوچکت از تاریکی اقیانوس می ترسد...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یک معجزه...
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 02:45 | بازدید : 996 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

خدایـــــــا دلم یک اتفاق ...

نه !

یک معجزه می خواهد

دســـتی که سرم را به شانــه ی تو برساند

و ...

ببارم همه ی این روزهای بی تو بودن را ...!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تنهایی...
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 02:34 | بازدید : 959 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آرزویی بــکن …
دوشنبه 12 اسفند 1392 ساعت 21:00 | بازدید : 892 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

آرزویی بــکن …


گوشــهای خـــدا پر از آرزوســت و دستــهایــش پر از معجـــزه

آرزویـی بــکن…


شــاید کــوچــکترین معجــزه اش باشــد آرزوی تــو…..


|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
کـــاش چـــتــر ها را بـــبــندیم...!
دوشنبه 12 اسفند 1392 ساعت 19:10 | بازدید : 811 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

کـــاش چـــتــر ها را بـــبــندیم...!


بـــه ضـــیافت قطـــره هــــای پاکـــــ باران برویــــم...

 

وبگذاریــــم باران گنـــاهانــمان را پاکـــ کــند و بشـــوید...

 

نــگاه خستــه مان را زیــــر بـــاران تــازه کنیم...

 

چرا که فردا طلوع پــاک رویـــاهاست!!

 

چتـــر ها را ببندیم...بـــاران زیبــــاست...!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
چهارشنبه 30 بهمن 1392 ساعت 10:52 | بازدید : 1219 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


همه میپرسند

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو میاندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
چهارشنبه 30 بهمن 1392 ساعت 10:40 | بازدید : 1074 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد

و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند:


 ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی

در آن تپه بمانی ,ما یک سور به تو می دهیم

و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.


 ملا قبول کرد,شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید

و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت:


 من برنده... شدم و باید به من سور دهید.گفتند:


 ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت:


 نه ,فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود

و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.دوستان گفتند:


 همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.


 ملا قبول کردو گفت:


 فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.دوستان یکی یکی آمدند,

اما نشانی از ناهار نبود گفتند ملا ,انگار نهاری در کار نیست.ملا گفت:


 چرا ولی هنوز آماده نشده,دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا گفت:آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستان به آشبزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده

دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند:

 ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند .

ملا گقت:


 چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟

شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.


 با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
برف
چهارشنبه 30 بهمن 1392 ساعت 10:32 | بازدید : 1191 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

و تــــــازه می فهـــــــــمم

که بــــــــــرف خستگــــــــــی خداسـتــــــــــ

 

آنــــ قدر که حســـــ مــــی کنـــــی

پاکـــــــ کـــــنشـــ را بــــــــرداشتـــــــه

میــــــ کشـــــــد

رویــــــ نــــــــام من

رویــــــ تــــــــمام خــــــیابان هـــــا


|
امتیاز مطلب : 25
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
بدون شرح...
چهارشنبه 30 بهمن 1392 ساعت 10:15 | بازدید : 990 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران