عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 23
:: باردید دیروز : 31
:: بازدید هفته : 118
:: بازدید ماه : 474
:: بازدید سال : 557
:: بازدید کلی : 557

RSS

Powered By
loxblog.Com

من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست
شنبه 07 دی 1392 ساعت 20:02 | بازدید : 1023 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

در سالی که همهـ جا را قحطی فرا گرفته مرد عارفی از کوچه میگذشت .

عارف غلامی دید که شادمان از کوچه میرود . 

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟ 


جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد

و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد.

پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟ 


آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت:

از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده

و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زندگی
شنبه 07 دی 1392 ساعت 15:25 | بازدید : 1057 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

زندگـــــــ....،رسم پذیرایی ازتقدیراست

وزن خوشبختی من ؛وزن رضایتمندیست

زندگی شایدشعرپدرم بودکھــــ خواند؛

چای مادر کھ مراگرم نمود؛

نان خواھر،کھ بھ ماھی ھا داد.

زندگی شایدآن لبخندی ست،کھ دریغش کردیم

زندگی زمزمھ ی پاک حیاتست،میان دو سکوت زندگی

خاطرھــ ی آمدن و رفتن ماست

لحظھـــ ی آمدن و رفتن ما،تنھاییست؛

 من دلم میخواھد قدراین خاطرھ را دریابیم.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 14:47 | بازدید : 1462 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
 
«بشکن و بخور و برای من دعا کن.»
 
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
 
آن مرد گفت:
 
«گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»
 
 
بهلول گفت:
 
«مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای،
 
خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 14:45 | بازدید : 1206 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
ظهر یکی از روزهای رمضان بود.
 
حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامی‌ها غذا می‌برد
 
و آن روز هم داشت از خرابه‌ای که بیماران جزامی آنجا زندگی می‌کردند می‌گذشت.
 
جزامی ها داشتند ناهار می‌خوردند.
 
ناهار که چه، ته‌مانده‌ی غذاهای دیگران و چیزهایی که در آشغال‌ها پیدا کرده بودند
 
و چند تکه نان. یکی از جزامی‌ها بلند میشه به حلاج می‌گوید: «بفرما ناهار!»
 
حلاج می‌پرسد: «مزاحم نیستم؟»
 
می‌گویند: «نه، بفرما.»
 
حسین حلاج پای سفره جزامی‌ها می‌نشیند.
 
یکی از جزامی‌ها می‌پرسد:
 
«تو چطور که از ما نمی ترسی.
 
دوستان تو حتی چندش‌شان می‌شود از کنار ما رد شوند، ولی تو الان...؟»
 
حلاج می‌گوید:
 
«خب آنان الان روزه هستند برای همین این جا نمی‌آیند تا دلشان هوس غذا نکند.»
 
می‌پرسند: «پس تو که این همه عارفی و خداپرستی، چرا روزه نیستی؟»
 
می‌گوید: «نشد امروز روزه بگیرم…»
 
حلاج دست به غذاها می‌برد و چند لقمه می‌خورد،
 
درست از همون غذاهایی که جزامی‌ها به آنها دست زده بودند.
 
چند لقمه که می‌خورد، بلند می‌شود و تشکر می‌کند و می‌رود.
 
موقع افطار حلاج لقمه‌ای در دهان می‌گذارد و می‌گوید:
 
«خدایا روزه من را قبول کن.»
 
یکی از دوستاش می‌گوید:
 
«ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار می‌خوردی!»
 
حسین حلاج در جوابش می‌گوید: «او خداست. روزه‌ی من برای خداست.
 
او می‌داند که من آن چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم.
 
دل بنده‌اش را می‌شکستم، روزه‌ام باطل می‌شد یا با خوردن چند لقمه غذا؟»

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 03:21 | بازدید : 1147 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند

 
و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
 
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد،
 
دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد،
 
تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
 
«قیمت جهنم چقدر است؟»
 
 
کشیش تعجب کرد و گفت: «جهنم؟!»
 
 
 
مرد دانا گفت: «بله جهنم.»
 
 
کشیش بدون هیچ فکری گفت: «۳ سکه.»
 
 
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: «لطفا سند جهنم را هم بدهید.»
 
 
کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: «سند جهنم»
 
 
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 
 
سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: «من تمام جهنم را خریدم،
 
 
این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید
 
 
چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!»


 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 03:15 | بازدید : 1073 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 


 

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها

 
به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند
 
و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند:
 
«که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.»
 
 
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند
 
که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر مدام می‌گفتند
 
که دست از تلاش بردارند چون نمی‌توانند از گودال خارج شوند
 
و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته‌های
 
دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
 
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌کرد.
 
هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند که تلاش بیشتر فایده‌ای ندارد
 
او مصمم‌تر می‌شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
 
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرف‌های ما را نمی‌شنیدی؟»
 
 
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 03:11 | بازدید : 1065 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

مردی از راه فروش روغن ثروتی کلان اندوخته بود و به خاطر حرصی که داشت

 
همیشه به غلام خود می‌گفت در وقت خرید روغن، هر دو انگشت سبابه را به دور
 
پیمانه بگذارد تا روغن بیشتری برداشته شود و برعکس در وقت فروختن،
 
آن دو انگشت را درون پیمانه بگذارد تا روغن کمتری داده شود.
 
هر چه غلام او را از این کار بر حذر می‌داشت مرد توجه نمی‌کرد
 
تا این که روزی هزار خیک روغن خرید و برای فروش آنها را بار کشتی کرد
 
تا در شهر دیگری بفروشد. وقتی کشتی به میان دریا رسید، دریا توفانی شد.
 
ناخدا فرمان داد تمام بارها را به دریا بریزند تا کشتی سبک شود
 
و مسافران از خطر غرق شدن برهند. آن مرد از ترس جان،
 
خیک‌ها را یکی یکی به دریا می‌انداخت.
 
در این حال غلام گفت: «ارباب انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی.»


 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 15:24 | بازدید : 955 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فقط
دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 14:06 | بازدید : 1509 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

بین اینهمه ضمیر ؛

فقط " او " کافیست ...

 

 

هی ، هو ؛ او

این تشابه، تصادفی نیست .

 

اینبار تاکید  جمله را عوض میکنم

بین اینهمه ضمیر ؛

فقط او " کافی " ست ...

تسلیم میشوم و لبخند میزنم ...

جملات زیبا گیله مرد

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدا نخواهد ، نمی توانند...
دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 13:54 | بازدید : 1655 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را


و دریایى غرق نمی کند “موسى” را


مادری،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان “نیل” می سپارد


تا برسد به خانه ی فرعونِ
تشنه به خونَش


دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند


سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد


مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند


از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!


که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند


و خدا نخواهد  ، نمی توانند


او که یگانه تکیه گاه من و توست


پس ؛


به “تدبیرش” اعتماد کن ،


به “حکمتش” دل بسپار ،


به او “توکل” کن ؛


و به سمت او “قدمی بردار” ،


تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران