عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 92
:: بازدید ماه : 429
:: بازدید سال : 498
:: بازدید کلی : 498

RSS

Powered By
loxblog.Com

غفلت
پنج‌شنبه 02 آذر 1391 ساعت 19:13 | بازدید : 2138 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
 
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
 
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.

جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت
 
و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
 
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت:
 
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی
 
که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.

آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.
 
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید:

به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟


مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم

طبیب یا دارویی به او برسانم.


سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی

که او را بیمار می دانستی.


آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟


و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟


اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است.

و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند

و غافل است دل سوزاند و کمک کرد

و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر

و آرامش خود را هرگز از دست مده.


بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ناامید نشو...
پنج‌شنبه 02 آذر 1391 ساعت 19:09 | بازدید : 1339 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم.

شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم.

به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟


و جواب او مرا شگفت زده كرد.


او گفت : آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟


پاسخ دادم : بلی.


فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم،

به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم.

دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد

و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.

من از او قطع امید نكردم.

در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند

و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند

اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند.

اما من باز از آنها قطع امید نكردم.

در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد.

در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه

ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود

تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.

ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی

به آن نیاز داشت را فراهم می كردند.


خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها

كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی

در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی؟

 من در تمامی این مدت تو را رها نكردم

همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.


هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن

و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند

اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند.

زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!


از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.


در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟


جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یکم فکرکن...
پنج‌شنبه 02 آذر 1391 ساعت 18:46 | بازدید : 1362 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود

که این شانس را داشت تا قبل از مردن،

آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است.

زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند

که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول،

میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد.

با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد

و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد

ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت،
 
بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،
 
جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.
 
او امروز، هویت دیگری دارد.

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستانک...
پنج‌شنبه 02 آذر 1391 ساعت 18:29 | بازدید : 1523 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛

شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت

تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد

چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند،

اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت:

به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند

در عرض شش ماه زیباترین گلرا برای من بیاورد،

ملکه آینده چین می شود.

...

 

 

همه دختراندانه ها را گرفتند و بردند.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشتو هیچ گلی سبز نشد،

دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد

و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند

و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف

در گلدانهای خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت

بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده

که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.


شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است

که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند:

گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند،

امکان نداشت گلی از آنها سبز شود...


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
خدایا...
چهارشنبه 01 آذر 1391 ساعت 20:35 | بازدید : 1514 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
خــــــدایــــــــــا ...

تو که میبینی من شاگرد خوبی نیستم .

تو که میبینی من درسهام و خوب پس نمیدم..

تو که میبینی من در تمام امتحانات تو مردود میشم ...

پس چــرا !!! پس چرا
 
،پرونده مو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم نمیکنی.؟؟؟


|
امتیاز مطلب : 25
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
بدون شرح...
دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت 14:01 | بازدید : 1510 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت 13:30 | بازدید : 1576 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

فرشته اي در خياباني قدم ميزد دردست راست او يك مشعل بود

ودردست چپش يك سطل آب

رهگذري ازفرشته پرسيد : باآب وآتش چه ميخواهي بكني ؟

فرشته پاسخ داد:

بامشعل ميخواهم خانه هاي مجلل بهشت را بسوزانم

وبا سطل آب هم ميخواهم آتش جهنم رافرو نشانم

آنگاه پي خواهيم برد كه عاشقان واقعي خدا چه كساني هستند

دنيا جاي سودا گري نيست


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت 03:36 | بازدید : 1867 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )



پرسیدم: چه عملی از بندگان بیش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

پاسخ آمد: اینكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌برید…

و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی می‌گذرانید…


اینكه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌كنید…

و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می‌نمایید…

اینكه شما به قدری نگران آینده‌اید كه حال را فراموش می‌كنید،

در حالی كه نه حال را دارید و نه آینده را…



این كه شما طوری زندگی می‌كنید كه گویی هرگز نخواهید مرد…

و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گیرد كه گویی هرگز زنده نبوده‌اید…


سكوت كردم و اندیشیدم،

در خانه چنین گشوده، چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن…


پرسیدم: چه بیاموزم؟

پاسخ آمد: بیاموزید كه مجروح كردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی‌كشد…
ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است…



بیاموزید كه هرگز نمی‌توانید كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد،

زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه‌ای از كردار و اخلاق خود شماست



بیاموزید كه هرگز خود را با دیگران مقایسه نكیند، از آنجایی كه هر یك از شما…

به تنهایی و بر حسب شایستگی‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می‌گیرد…



بیاموزید كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند

ولیکن شما را همانگونه كه هستید و دوست دارند…



بیاموزید كه داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی‌دهد،

بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست…



بیاموزید كه دیگران را در برابر خطا و بی‌مهری كه نسبت به شما روا می‌دارند…

مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید…



بیاموزید كه كه دونفر می‌توانند به چیزی یكسان نگاه كنند…

ولی برداشت آن دو هیچگاه یكسان نخواهد بود…



بیاموزید كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نكنید،

تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید...



بیاموزید كه توانگر كسی نیست كه بیشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌های كمتری دارد…

به خاطر داشته باشید كه مردم گفته‌های شما را فراموش می‌كنند،

مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی ،

هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود…


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آیا؟؟؟
جمعه 26 آبان 1391 ساعت 15:29 | بازدید : 2173 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
 تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
 
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟




تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد 




و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟ 




تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟ 





تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟ 




تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟ 

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است… 





تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟! 

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟ 

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!

که فردا می‌رسد پیغام شادی!

یک نفر با اسب می‌آید!

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد! 

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟

چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟



نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟ 



جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟

ز خود پرسیده‌ام در تو!

که عاشق بوده‌ام آیا!!؟

جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من!

به گوش بسته می‌خوانی 




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
جمعه 26 آبان 1391 ساعت 13:40 | بازدید : 1674 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 3 )
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام


روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود


تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت


ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب



بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود


خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد


هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت


نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی


آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک


یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست


ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر


در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو


ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم


دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود


نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار


ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد


مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان


چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود


گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش


صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور


لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات


خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین


بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود


در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین


دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند


غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه


صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده


سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد


گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را


اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده



مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است


بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است


اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)



دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله




با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست




سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

 

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد




اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است




پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید




اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود




بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است




تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده




اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد




حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت




نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من




گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم




هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است




در قیامت عطر و بویش میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم




باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت




آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است






|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران