عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 92
:: بازدید ماه : 429
:: بازدید سال : 498
:: بازدید کلی : 498

RSS

Powered By
loxblog.Com

post
جمعه 26 آبان 1391 ساعت 11:56 | بازدید : 1533 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

میدانم بابا دو بخش است

بخشی در صحراو بخشی بر نیزه...

اما اینکه عمو چند بخش است فقط بابا میداند وبس...


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
چراآرزویم را برآورده نمیکنی؟
پنج‌شنبه 25 آبان 1391 ساعت 14:16 | بازدید : 1576 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

بنده گفت خدا چرا آرزویم را بر آورده نمی کنی؟؟

 مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام .

خدایا همین یکبار ..همین یک آرزو....

و این آخرین آرزوی من است....


فرشته خندید و با خود گفت : چه دروغ بزرگی آخرین آرزو !!!

تا جائی که به یاد دارم آرزو های آدمیان بی نهایت بوده...

خدا خندید و گفت : دو بار از کار انسان ها خنده ام می گیرد

: یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا می کنند

و هزاران هزار بار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند

و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است

و ما بر آنان فرو می فرستیم نا شکری می کنند

و طلب از بین رفتنش را می کنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است....


فرشته گفت : و آنها نمی دانند آن هنگام که آرزویی می کنند

و خداوند همان زمان به آرزو و دعا یشان پاسخ نمی دهد

سه حالت دارد : اول آنکه به صلاحشان نیست ،

دوم آنکه می داند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید

که پشیمان می شوند و سوم آنکه دارد بهترین چیز

را برای آنها مهیا می کند....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به دنبال خدا نگرد ...
پنج‌شنبه 25 آبان 1391 ساعت 13:44 | بازدید : 1368 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
 

به دنبال خدا نگرد

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
 
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
 


خدا آنجاست

در جمع عزیزترینهایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
 

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط یک چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آیی


دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

و با بی پروایی از آن درگذریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است

و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...
پنج‌شنبه 25 آبان 1391 ساعت 13:26 | بازدید : 1356 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
 
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
 
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خُرد و شکسته گفت، نذار از اون جداشم
 
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ، تو خلوتِ شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
 

تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
 
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که می مرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
 
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود



|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
امروز...
پنج‌شنبه 25 آبان 1391 ساعت 13:10 | بازدید : 1358 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

من امروز مثل آسمان خدا


دلم بارانیست


پاک است و خداییست

به دور از ویرانیست



مثل باران زلال و بی ریا شده ام

از همه این نگاه های بی جان و بی رمق


جدای جدا شده ام .

 

 


امروز دلم سخت هوای خواندن دارد


از برگ و نفس و گل و شقایق


هزار حرف و گفتن دارد


امروز مثل یک دخترک عاشق بی چتر و قرار

زیر باران خواهم رفت


از تمام این احساس های کبود


آسان خواهم جَست



بال خواهم زد ، پر خواهم کشید


بی تاب خواهم شد

شعر خواهم گفت


برای گنجشک های خیس بارانی


آواز خواهم خواند


من به همه عابران خسته و بی دل


لبخند خواهم زد

و تمامِ قانون دیروزهای تلخ را


برهم خواهم زد

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایا...
سه‌شنبه 23 آبان 1391 ساعت 11:50 | بازدید : 1780 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم


همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت

من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند

و چشم هایش را می بندد و می گوید


من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند


همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد

همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند

گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه


حالا یادت آمد من کی هستم

خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
همه چیز قابل تغییره...
سه‌شنبه 23 آبان 1391 ساعت 11:30 | بازدید : 1394 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد

 
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد

اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت

برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند

در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد


زمان از شما قدرتمندتر است


پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد


|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
دلم هوای دیروز را کرده
دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت 20:38 | بازدید : 2078 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

دلم هوای دیروز را کرده ،


هوای روزهای کودکی را ..


دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد !


.
.
.
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم ؛


الفبای زندگی را ..

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند .


دلم میخواهد اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان

هر چه میخواهید بکشید


این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو !


دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم

آن را نچینم .


دلم میخواهد ...

می شود باز هم کودک شد ؟؟؟؟ ..


راستی خدا!


دلم ، فردا هوای امروز را می کند؟؟!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یک داستان...
شنبه 20 آبان 1391 ساعت 17:14 | بازدید : 1848 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود٬

 به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید

مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده

آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود

و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته

شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.

ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.

احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد

و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !!!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
سه‌شنبه 16 آبان 1391 ساعت 13:09 | بازدید : 2589 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

 

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

 

 

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم


اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

 

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

 

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد


چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

 

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد


اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

 

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش


دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

 

علیرضا قزوه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران