عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 92
:: بازدید ماه : 429
:: بازدید سال : 498
:: بازدید کلی : 498

RSS

Powered By
loxblog.Com

یک داستان...
شنبه 20 آبان 1391 ساعت 17:14 | بازدید : 1848 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود٬

 به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید

مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده

آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود

و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته

شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.

ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.

احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد

و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !!!



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران