حسرت را آن هنگام دیدم که کودکی...
به نان نوشته شده در کتابش خیره مانده بود
و پس از اندک زمان گذر ثانیه ها به هنگامه ی خواب
در آسمان با ستاره ها نانوایی باز کرده بود
و به بچه هایی که با حسرتدر صف نان بودند
نان هدیه می کرد...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0