عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستان
پنج‌شنبه 30 شهریور 1391 ساعت 15:42 | بازدید : 1881 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني.
 
مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
 
آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند.
 
سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد.
 
پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛
 
سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست.
 
كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم.
 
هيچ گاه.
 
و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.
 
خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد.
 
زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.
 
و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد. چرا؟
 
 
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
 
حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي.
 
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست،
 
تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.
 
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت.
 
ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور.
 
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛
 
و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران