عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 8
:: باردید دیروز : 39
:: بازدید هفته : 380
:: بازدید ماه : 2180
:: بازدید سال : 2714
:: بازدید کلی : 2714

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
جمعه 16 اسفند 1392 ساعت 11:52 | بازدید : 1155 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )
مرد ثروتمندی به کشیشی می‌گوید:
 
«نمی‌دانم چرا مردم مرا خسیس می‌پندارند.»
 
کشیش گفت:
 
«بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.»
 
خوک روزی به گاو گفت:
 
«مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می‌گویند
 
و تصور می‌کنند تو خیلی بخشنده هستی
 
زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می‌دهی.
 
اما در مورد من چی؟
 
من همه چیز خودم را به آنها می‌دهم،
 
از گوشت ران گرفته تا سینه ام را.
 
حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می‌کنند.
 
با وجود این کسی از من خوشش نمی‌آید. علتش چیست؟»
 
کشیش ادامه داد: «می‌دانی جواب گاو چه بود؟»
 
و خودش پاسخ داد:
 
«جوابش این بود: شاید علتش این باشد
 
که هر چه من می‌دهم در زمان حیاتم می‌دهم.»
 
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران