عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 91
:: بازدید ماه : 428
:: بازدید سال : 497
:: بازدید کلی : 497

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 ساعت 01:24 | بازدید : 1297 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 

در زمانهاي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را وسط جاده قرار داد
 
و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي كرد.
 
بعضي از بازرگانان و مهمانان ثروتمند پادشاه،
 
بي تفاوت از كنار تخته سنگ گذشتند.
 
بسياري هم شكايت مي كردند كه اين چه شهري ست كه نظم ندارد.
 
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي ست و…
 
با وجود اين، هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.
 
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود،
 
نزديك سنگ شد. بارهايش را بر زمين گذاشت
 
و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت
 
و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي ديد
 
كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود.
 
كيسه را باز كرد و داخل ان سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
 
در يادداشت نوشته بود::: «
 
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
سیما در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام من شما رو به وبم دعوت میکنم خوشحال میشم بیاید اگر دوست دارید لینکم کنید و خبر شم بهم بدید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران