عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 6
:: باردید دیروز : 31
:: بازدید هفته : 101
:: بازدید ماه : 457
:: بازدید سال : 540
:: بازدید کلی : 540

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 19:13 | بازدید : 1279 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 3 )

 روزی مردی جان خود را به خطر انداخت

 

تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد.

 

اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند

 

هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند

 

حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.

 

ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.

 

آن مرد خسته و زخمی پسرک را...


به نزدیک ترین صخره رساند.

 

و خود هم از آن بالا رفت.

 

بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.

 

پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:

 

«از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»

 

مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست.

 

فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد

 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
دلنوشته...
دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت 17:51 | بازدید : 1309 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

عکسی درون آینه به من گفت:


تو همیشه محکومی به ماتم ...

 

 

فقط آینه اتاق من چینهای تنهایی چهره ام را نشانم می دهد...


تنها آینه اتاق من غمگین تراز من است...

 

 

امروز و روز پیش خیلی بیش از همه روزهایم درمانده ام....

 

 

یک غمباد مثل خوره به جانم افتاده...

 

 

 

چشمهام برق نومیدی دارند...

 

 

چند شبی است گلویم عجیب میسوزد...


تارهای صوتی گوشهایم فقط در شنیدن حادثه های تلخ حساسند...

 

 

به کجا می روم؟! نمی دانم...


راستی خدا! چند روز دیگر مانده تا رخت سپید مردگان تن پوش همیشگی ام شود؟

 

 

حوصله زنده ماندن را ندارم... ولی خدایا فقط به تو امیدوارم

 

http://omid10.miyanali.com


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت 12:48 | بازدید : 1244 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )


جعفر بن یونس، مشهور به «شبلی» ( 335- 247) از عارفان نامی

و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجری است. وی در عرفان و تصوف شاگرد

جنید بغدادی، و استاد بسیاری از عارفان پس از خود بود.


در شهری که شبلی می‏زیست، موافقان و مخالفان بسیاری داشت.

برخی او را سخت دوست می‏داشتند و کسانی نیز بودند که قصد اخراج او

را از شهر داشتند. در میان خیل دوستداران او، نانوایی بود که شبلی را

هرگز ندیده و فقط نامی و حکایت‏هایی از او شنیده بود.

روزی شبلی از کنار دکان او می‏گذشت.

گرسنگی، چنان، او را ناتوان کرده بود که چاره‏ای جز تقاضای نان ندید.

از مرد نانوا خواست که به او، گرده‏ای نان، وام دهد.

نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلی رفت.
در دکان نانوایی، مردی دیگر نشسته بود که شبلی را می‏شناخت.

رو به نانوا کرد و گفت: «اگر شبلی را ببینی، چه خواهی کرد؟»

نانوا گفت: «او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.»

دوست نانوا به او گفت: «آن مرد که الآن از خود راندی و لقمه‏ای نان را

از او دریغ کردی، شبلی بود.» نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد

و چنان حسرت خورد که گویی آتشی در جانش برافروخته‏اند.

پریشان و شتابان، در پی شبلی افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت.

بی‏درنگ، خود را به دست و پای شبلی انداخت و از او خواست که بازگردد

تا وی طعامی برای او فراهم آورد. شبلی، پاسخی نگفت. نانوا، اصرار کرد

و افزود: «منت بر من بگذار و شبی را در سرای من بگذران تا به شکرانه

این توفیق و افتخار که نصیب من می‏گردانی، مردم بسیاری را اطعام کنم.»

شبلی پذیرفت.


شب فرا رسید.

میهمانی عظیمی برپا شد. صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند.

مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را از

حضور شبلی در خانه خود خبر داد.


بر سر سفره، اهل دلی روی به شبلی کرد و گفت:

«یا شیخ!نشان دوزخی و بهشتی چیست؟» شبلی گفت:

«دوزخی آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمی‏دهد؛

اما برای شبلی که بنده ناتوان و بیچاره او است، صد دینار خرج می‏کند!

بهشتی، این گونه نباشد.».

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آمین..
شنبه 12 اسفند 1391 ساعت 21:51 | بازدید : 1482 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )
الهی تو بخشنده ترین و زیباترینی ، گوهر اشک میخری
 
 
دل شکسته میخواهی ، و عمل بی ریا میپذیری .
 
 
ما را از گناه سبکبار کن ، و دیدگانمان را اشکبار و قلبمان
 
 
را به عشق خودت گرفتار . . .
 
 
آمین
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
میدونم خیلی قدیمیه اما هنوزم قشنگه...
پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 ساعت 21:12 | بازدید : 1236 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟

 
در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم .
 
فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش .
 
اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران
 
و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ،
 
بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم .
 
امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگرا
 
گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان برو اما گاهی هم به
 
روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن .
 
زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد
 
، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام .
 
جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی‌شناسی .
 
در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم .
 
آن داستان هم شنیدنی است .
 
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می‌خواند
 
و صدقه میگیرد ، داستان من است .
 
من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام
 
و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد
 
را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند
 
و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ،
 
چشیده ام. با این همه زنده ام و از زندگان هستم .
 
جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ،
 
دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.

نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می‌آیی ،
 
آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن .
 
حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس .
 
حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام
 
فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد
 
اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد
 
و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن .
 
هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند .
 
وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی
 
، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم
 
ولی به وقت دیگر می‌گذارم و با این آخرین پیام ،
 
نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل .
 
زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر
 
از پست بودن و بی عاطفه بودن است.
 
 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 ساعت 20:54 | بازدید : 1845 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

دخترم ، من روی بند زیاد راه رفتم ،

 

اما باور کن روی زمین در یک خط راست رفتن

هزار بار سخت تر است

(قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش)

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایاا....
پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 ساعت 20:27 | بازدید : 1348 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 4 )

خداوندا دوستی دارم آئینه تمام نمای عشق

رسمش معرفت،کردارش جلای روح ویادش صفاو دلارای من است؛

پس آنگاه که دست نیاز سوی توآورد،پرکن ازآنچه که درمرام خدایی توست.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 ساعت 01:24 | بازدید : 1299 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 

در زمانهاي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را وسط جاده قرار داد
 
و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي كرد.
 
بعضي از بازرگانان و مهمانان ثروتمند پادشاه،
 
بي تفاوت از كنار تخته سنگ گذشتند.
 
بسياري هم شكايت مي كردند كه اين چه شهري ست كه نظم ندارد.
 
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي ست و…
 
با وجود اين، هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.
 
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود،
 
نزديك سنگ شد. بارهايش را بر زمين گذاشت
 
و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت
 
و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي ديد
 
كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود.
 
كيسه را باز كرد و داخل ان سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
 
در يادداشت نوشته بود::: «
 
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 05 اسفند 1391 ساعت 19:14 | بازدید : 1285 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )


 

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود،
 
به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!»
 
و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد:
 
«التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري،
 
من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم.
 
اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
 
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.
 
دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد،
 
جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست
 
با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد.
 
او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
 
زن به سختي چشمانش را باز كرد
 
و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
 
مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!»
 
و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
 
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نگران نباش...
شنبه 05 اسفند 1391 ساعت 01:46 | بازدید : 1175 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي:

 

اينكه سالمي يا مريضي.


اگر سالم هستي، ديگه چيزي نمونده كه نگرانش باشي؛


اما اگه مريضي، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي:

 

اينكه دست آخر خوب مي شي يا مي ميري.


اگه خوب شدي كه ديگه چيزي براي نگراني باقي نمي مونه؛


اما اگه بميري، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي:

 

اينكه به بهشت بري يا به جهنم.

 

اگر به بهشت بري، چيزي براي نگراني وجود نداره؛

 

ولي اگه به جهنم بري،

 

اون قدر مشغول احوالپرسي با دوستان قديمي مي شي

 

كه وقتي براي نگراني نداري!


پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز براي نگراني وجود نداره!!


اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشي......


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران