عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 2
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 9
:: باردید دیروز : 31
:: بازدید هفته : 104
:: بازدید ماه : 460
:: بازدید سال : 543
:: بازدید کلی : 543

RSS

Powered By
loxblog.Com

بدون شرح...
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 15:57 | بازدید : 1240 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 15:40 | بازدید : 1235 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

 

ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش در گذر است .

 

کنجکاو شد و پرسید ای ابلیس این طناب ها برای چیست ؟

 

جواب داد برای اسارت ادمیزاد .

 

طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان

 

طناب های کلفت هم برای انانی که دیر وسوسه میشوند.

 

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت

 

وگفت اینها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند

 

و اعتماد به نفس داشتند پاره کردند و اسارت را نپذیرفتند .

 

مرد گفت طناب من کدام است؟

 

ابلیس گفت اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم

 

خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ... مرد قبول کرد.

 

ابلیس خنده کنان گفت عجب با این ریسمان های پاره هم می شود.

 

انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت.....!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 10:39 | بازدید : 1292 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى



با چندین بچه قد و نیم قد برد . زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید


شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت :


شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست
و نصف صورتش را

در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى

علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود .

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد

 

برگشت سر کارش با او صحبت کردم 

ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت

 

که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست 

و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد

 

برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها 


او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم .


با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند


و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید

 

ما به شدت به آنها نیاز داشتیم .


اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!


حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم ...


یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد

 

و از من خواست تا اینها را به شما بدهم 


و ببینم حالتان خوب هست یا نه !؟ همین !


حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود .


در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد


راستى یادم رفت بگویم که

 

دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود !

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بدون شرح...
پنج‌شنبه 15 فروردین 1392 ساعت 21:31 | بازدید : 4483 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایا...
پنج‌شنبه 15 فروردین 1392 ساعت 12:36 | بازدید : 1303 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 خدایا آنقدر خرابم که هیچ مرهمی آرامم نمیکند.

 

 

مرا در آغوش خود بگیر،

 


 

دلم آرامشی خدایی میخواهد... 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایا...
چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 11:08 | بازدید : 1313 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 خدایـــا !

 

اینکه میگــی از رگـــِ گـــردن نزدیکتــری و ایــن حرفـــا ...


در سطـــــحِ شعـــور و درکــــ ِ من نیــست بقـــرآن ...


یه دیـــقه بــیــا پائــیــن ...


بـــغــــلــــــم کـــــــــــن ...

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
دوشنبه 12 فروردین 1392 ساعت 01:18 | بازدید : 1294 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.


روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد

و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.


فرعون یک روز از او فرصت گرفت.

شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد

و همچنان عاجز مانده بود

که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.


فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.


شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!


بعد خطاب به فرعون گفت:

من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم

آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت:

چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟


شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایا...
یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 01:09 | بازدید : 1377 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 ‎"خــــــ ــــــدایـــ ـــــــــا "

 

همه از تو می خواهند " بدهی "


اما, من از تو می خواهم " بگیری "


خستگی,دلتنگی و غصه ها را,


از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.


.
الهــــ ـــــــــی آمـــ ـــــــین.

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان واقعی “انسانیت”
یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 00:35 | بازدید : 1363 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش

 

گفتن ۴۰ تومان من هم چونه زدم کردمش ۳۰ تومان


رفتیم ساختمان و توی هوای گرم خرداد ماه وسیله ها رو بردیم بالا ،

 

امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون


یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی


صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید


گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه


من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم


تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن


داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم


نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدایاا....
شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 13:35 | بازدید : 1545 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
 
 
با تو رازی دارم !..
 

اندکی پیشتر اَی ..
 

اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
 

... زیر چشمی به خدا می نگریست !..
 

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
 

نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..
 

یاد من باش ... که بس تنهایم !!.
 

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
 

به خدا گفت :
 

من به اندازه ی ....
 

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
 

به اندازه عرش ..نه ....نه
 

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
 

اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
 

خسته و سخت قدم بر می داشت !...
 

راهی ظلمت پر شور زمین ..
 

زیر لبهای خدا باز شنید ،...
 

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
 

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
 

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران