عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 92
:: بازدید ماه : 429
:: بازدید سال : 498
:: بازدید کلی : 498

RSS

Powered By
loxblog.Com

post
یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 15:23 | بازدید : 1536 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

کسی که بهشت را بر زمین نیافته است

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه ی خدا نزدیک ماست

و تنها اثاث آن ، عشق است . . .

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عقل و عشق...
یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 15:17 | بازدید : 2296 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 
عقل، جاده ی پر پیچ و خمی است که “تا” خدا می رسد
و عشق، جاده ی مستقیمی که “به” خدا می رساند . . .
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پيش از اينها فکر مي کردم خدا…
یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 15:13 | بازدید : 1588 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

پيش از اينها فکر مي کردم که خدا 

 

 خانه اي دارد کنار ابرها

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

 

خشتي از الماس خشتي از طلا

 

پايه هاي برجش از عاج و بلور

 

بر سر تختي نشسته با غرور

 

ماه برف کوچمي از تاج او 

 

 هر ستاره، پولکي از تاج او

 

اطلس پيراهن او، آسمان

 

نقش روي دامن او، کهکشان

 

 رعدو برق شب، طنين خنده اش

 

سيل و طوقان، نعره توفنده اش

 

دکمه ي پيراهن او، آفتاب

 

برق تيغ خنجر او مهتاب

 

 هيچ کس از جاي او آگاه نيست

 

هيچ کس را در حضورش راه نيست

 

بيش از اينها خاطرم دلگير بود 

 

 از خدا در ذهنم اين تصوير بود

 

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

 

خانه اش در آسمان، دور از زمين

 

بود، اما در ميان ما نبود

 

مهربان و ساده و زيبا نبود

 

در دل او دوست جايي نداشت

 

مهرباني هيچ معنايي نداشت

 

هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا

 

 از زمين، از آسمان، از ابرها

 

زود مي گفتند: اين کار خداست

 

پرس وجو از کار او کاري خداست

 

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است

 

آب اگر خوردي، عذايش آتش است

 

تا ببندي چشم، کورت مي کند

 

 تا شدي نزديک، دورت مي کند

 

کج گشودي دست، سنگت مي کند

 

کج نهادي پاي، لنگت مي کند 

 

با همين قصه، دلم مشغول بود

 

خواب هايم خواب ديو و غول بود

 

خواب مي ديدم که غرق آتشم

 

در دهان اژدهاي سرکشم

 

در دهان اژدهاي خشمگين

 

بر سرم باران گرز آتشين

 

محو مي شد نعرهايم، بي صدا

 

در طنين خنده اي خشم خدا

 

نيت من، در نماز و در دعا

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه مي کردم، همه از ترس بود

 

مثل از بر کردن يک درس بود

 

مثل تمرين حساب و هندسه

 

مثل تنبيه مدير مدرسه

 

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله 

 

سخت، مثل حل صدها مسئله

 

مثل تکليف رياضي سخت بود

 

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

 

تا که يک شب دست در دست پدر

 

 راه افتادم به قصد يک سفر

 

در ميان راه، در يک روستا

 

خانه اي ديدم، خوب و آشنا

 

زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟

 

گفت اينجا خانه ي خوب خداست

 

گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند

 

 گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند

 

 با وضويي، دست و رويي تازه کرد

 

با دل خود، گفتگويي تازه کرد 

 

 گفتمش، پس آن خداي خشمگين

 

خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟

 

گفت: آري، خانه اي او بي رياست

 

فرش هايش از گليم و بورياست

 

مهربان و ساده و بي کينه است

 

مثل نوري در دل آيينه است

 

عادت او نيست خشم و دشمني

 

نام او نور و نشانش روشني

 

خشم نامي از نشاني هاي اوست

 

حالتي از مهرباني هاي اوست

 

قهر او از آشتي، شيرين تر است

 

مثل قهر مادر مهربان است

 

دوستي را دوست، معني مي دهد

 

قهر هم با دوست معني مي دهد

 

هيچکس با دشمن خود، قهر نيست

 

قهر او هم نشان دوستي ست

 

تازه فهميدم خدايم، اين خداست

 

 اين خداي مهربان و آشناست

 

دوستي، از من به من نزديکتر

 

آن خداي پيش از اين را باد برد

 

نام او را هم دلم از ياد برد

 

 آن خدا مثل خواب و خيال بود

 

چون حبابي، نقش روي آب بود

 

مي توانم بعد از اين، با اين خدا

 

دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا

 

سفره ي دل را برايش باز کنم

 

مي توان درباره ي گل حرف زد

 

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه مقل باران راز گفت

 

 با دو قطره، صد هزاران راز گفت

 

مي توان با او صميمي حرف زد

 

مثل باران قديمي حرف زد

 

مي توان تصنيفي از پرواز خواند

 

با الفباي سکوت آواز خواند

 

مي توان مثل علف ها حرف زد

 

با زباني بي الفبا حرف زد

 

مي توان درباره ي هر چيز گفت

 

مي توان شعري خيال انگيز گفت

 

مثل اين شعر روان و آشنا:

 

پيش از اينها فکر مي کردم خدا

 

 


|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
خدای من...
یکشنبه 04 تیر 1391 ساعت 13:39 | بازدید : 1322 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

خدای من، آیا اقرارم به گناه در پیشگاه مقدست سودی برایم خواهد داشت؟
 
 و آیا اعترافم به زشتی هایی که در برابرت مرتکب شدم، نجاتم خواهد داد؟

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدااز تو نخواهد پرسید...
یکشنبه 04 تیر 1391 ساعت 13:34 | بازدید : 1263 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

 خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
 
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی

بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی

بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود

بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود

بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی

بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی

بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پاشو...
یکشنبه 04 تیر 1391 ساعت 12:49 | بازدید : 1892 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

 

 هروقت دلت گرفت؛ هروقت آسمون برات مثل هميشه آبي نبود؛
 
 
 
هر وقت احساس كردي داري زير بار مشكلات خُرد ميشي؛
 
هروقت حس كردي ديگه به درد هيچ كاري نمي‌خوري؛
 
هروقت حس كردي كه خيلي بي مصرف و پوچي،
 
هروقت حس كردي خيلي تنها شدي،
 
 
به اون بالا نگاه كن
 
ته دلت با اون خلوت كن. اوني كه هميشه همراهته، ولي تو نمي بينيش.
 
اوني كه هميشه مراقبته ولي تو بي خبري.
 
اوني كه طاقت نمياره تو يه گوشه غمگين بشيني.
 
 
 
اوني كه صفتش بخششه و سراسر صفاست.
 
به اوني فكر كن كه برات بارون مي‌فرسته تا تو زير بارون قدم بزني
 
و تازه بشي.
 
 
 
به اوني فكر كن كه هر روز رنگ آسمونو عوض مي‌كنه تا برات
 
يكنواخت نباشه
 
به اوني فكر كن كه نمي‌زاره تنها بموني.
 
از اون بخواه. فقط از اون كمك بگير.
 
به چيزهاي قشنگي كه برات هديه فرستاده فكر كن.
 
به پدر و مادر و دوستاي خوبت.
 
ببينم! چند وقته به چشماي مادر و پدرت خيره نشدي ؟
 
چند وقته كه صورتشونو نبوسيدي ؟
 
چند وقته كه صداشون نكردي ؟
 
چند وقته كه تنهايي رو خودت براي خودت ساختي ؟
 
 
بي حركت نشستي
 
كه چي بشه ؟
 
تا كي؟
 
 
 
تا خودت نخواي هيچوقت تغييري نمي‌كني
 
تا خودت نخواي كه بر مشكلات غلبه كني، هيچ كس نمي‌تونه كمكت كنه.
 
پاشو يه ياعلي بگو و آستين هاتو بالا بزن.
 
پاشو به دورو برت خوب نگاه كن.
 
اين‌همه قشنگي اينهمه زيبايي.
 
اين‌همه كساني كه مي‌توني حداقل تنهايي‌تو با اون‌ها قسمت كني اما تو نميخواي.
 
تو مي‌خواي فقط يه گوشه كز كني و بگي اين سرنوشت منه ؟
 
 
 
 
سرنوشت، توي دستاي من و توست، سر نوشت با همت خودمون رقم زده مي‌شه.
 
پاشو...
 
وقت داره ميگذره.
 
عمر رفته براي هيچ كس بر نگشته و براي تو هم هيچ وقت بر نميگرده.
 
به مشكلات نيشخند بزن قبل از اينكه توي چنگالش اسير بشي.
 
دستتو محكم به ريسماني كه خدابرات مي‌فرسته گره بزن.
 
نترس و برو جلو
 
هر وقت از هر چيز ترسيدي برو سمتش.
 
برو توي دلش . اينطوري ديگه ترس برات معني نداره.
 
فقط بجنب، وقت كمه.
 
اما اگه بخواي و همت كني، توي اين وقت كم خيلي هم وقت زياد مياري.
 
فقط پاشو، زودتر....
 
 
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
روزی برای زندگی...
جمعه 05 خرداد 1391 ساعت 00:17 | بازدید : 1308 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ،تنها دو روز ِ  خط نخورده باقی مانده بود

پریشان شد ، اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزها بیشتری از خدا بگیرد

داد زد ، بد و بیراه گفت و خدا سکوت کرد ...

جیغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد ...

اسمان و زمین را به هم ریخت،خدا سکوت کرد ...

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد

دلش گرفت ، گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت :

                        عزیزم ، اما یک

روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقیست ،بیا لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت :

اما با یک روز ... چکار میتوان کرد ؟

خدا گفت :

       ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است 

                 و ان که امروزش را در نمیابد هزار سال هم به کارش نمی اید

انگاه خدا سهم یک روز را در دستانش ریخت و گفت :

      حالا برو و یک روز زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید

میترسید حرکت کند میترسید راه برود می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد...

قدری ایستاد بعد با خودش گفت:

وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد .بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم

ان وقت شروع به دویدن کرد

    زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید

 و زندگی را بویید

چنان به وجد امد که دید میتواند تا ته دنیا بدود        

      میتواند بال بزند

            میتواند پا روی خورشید بگذارد

                میتواند ...

در ان روز اسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید    

    روی چمن خوابید

 کفش دوزکی را تماشا کرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به انهایی که او را نمیشناختند سلام کرد

و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

     او در همان یک روز اشتی کرد

   خندید

    سبک شد

      لذت برد

        سرشار شد

           بخشید

              عاشق شد

                 عبور کرد

                 و تمام شد

            او در همان یک روز زندگی کرد...

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 21:39 | بازدید : 1677 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 هنگامی که حضرت موسی از طرف خداوند برای رفتن به سوی فرعون و

 دعوت او به خداپرستی مامورشد برای خانواده و بچه های خود احساس

خطرو نگرانی می کرد از این رو به خدا عرض کرد : پروردگارا چه کسی

از خانواده ها و بچه های من سرپرستی میکند ؟ خداوند به موسی (ع)

فرمان داد، عصای خود را براین سنگ بزن . موسی عصایش را برسنگ

زد و آن سنگ شکست . در درون آن سنگ ، سنگ دیگری نمایان شد

. حضرت موسی با عصای خود ضربه ای هم برآن سنگ زد و آن نیز

شکست و در درون آن سنگ ،کرمی را دید که چیزی به دهان گرفته بود و

آن را می خورد. دراین هنگام پرده های حجاب ازگوش حضرت موسی

کناررفت و شنید که آن کرم میگوید : پاک ومنزه است خدایی که مرا می

بیند و سخن مرا می شنود و بر جایگاه من آگاه است و به یاد من است و

مرا فراموش نمی کند.

 
بدین ترتیب حضرت موسی دریافت که خداوند عهده دار رزق و روزی
 
همه موجودات و بندگان است و با توکل براو کارها سامان می یابد.
 
آیه شش سوره هود 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چتری از جنس خدا...
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 21:37 | بازدید : 2486 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

اگرچترت خداست بگذار ابر سرنوشت هر چقدر دلش مي خواهد ببارد باور كن خداي مهربان كنار توست

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ستایش و نیایش...
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 15:23 | بازدید : 1346 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

ستایش خداوندی را سزاست که شبم را به صبح آورد،بی آنکه مرده یا بیمار

 باشم،نه دردی بررگهای گردنم باقی گذارد و نه بر کیفر بدتری کردارم

گرفتار کرد،نه بی فرزندو خاندان مانده،ونه از دین خدا روی گردانم،

نه ایمانم دگرگون،و نه عقلم آشفته ونه به عذاب امت های گذشته گرفتارم.

 

در حالی صبح کردم که بنده ای بی اختیار وبر نفس خود ستمکارم.

 

خدایا...بر توست که مرا محکوم فرمایی،در حالی که عذری ندارم،

وتوان فراهم آوردن چیزی جز آنچه که تو می بخشایی ندارم،

و قدرت حفظ خویش ندارم،جز آنکه تو مرا حفظ کنی.

 

خدایا...به تو پناه میبرم از آنکه در سایه ی بی نیازی تو، تهی دست

باشم،یا در پرتو روشنایی هدایت تو گمراه گردم، یا در پناه قدرت تو،

بر من ستم روا دارند،یا خوارو ذلیل باشم، در حالی که کار در دست تو باشد.

 

خدایاجانم را نخستین نعمت گرانبهایی قرار ده که میستانی،

و نخستین سپرده ای قرار ده که از من باز پس میگیری.

 

خدایا...ما به تو پناه میبریم از آنکه از فرموده ی تو بیرون شویم،

یا از دین تو خارج گردیم،یا هواهای نفسانی پیاپی بر ما فرود آید،

که از هدایت ارزانی شده از جانب تو سرباززنیم.

 

ترجمه ی دعا215 نهج البلاغه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران