عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 92
:: بازدید ماه : 429
:: بازدید سال : 498
:: بازدید کلی : 498

RSS

Powered By
loxblog.Com

بدون شرح...
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 16:12 | بازدید : 1558 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 2 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
از خدا خواستم...
پنج‌شنبه 07 اردیبهشت 1391 ساعت 18:50 | بازدید : 1310 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

  خدا گفت : نه

   آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

  روح تو کامل است . بدن تو موقتی است   

 

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه

  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

  خدا گفت : نه

  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

 

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

  خدا گفت : نه

 درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیکتر می سازد

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

  خدا گفت : نه

  تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

 

 

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری  

 

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

 

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

 

 

برای دنیا ممکن است تو فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀدنیا ارزش داشته باشی  

داوری نکن تا داوری نشوی .

آنچه را رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خداوندا...
چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 ساعت 23:57 | بازدید : 1628 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

خداوندا...


من از تنهائی و برگ ريزان پائيز من از سردی سرمای زمستان

من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم

خداوندا...

من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس

من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم

خداوندا...

من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن

من از ماندن چون مرداب می ترسم

خداوندا...

من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم

خداوند...

من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم...

خداوندا...

من از خود نيز می ترسم ...

خداوندا... پناهم ده


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بدون شرح...
سه‌شنبه 05 اردیبهشت 1391 ساعت 17:33 | بازدید : 1391 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آدم
شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 21:27 | بازدید : 3105 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

نامت چه بود؟

آدم

فرزند؟

من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟

بهشت پاک

اینک محل سکونت؟
 
زمین خاک
 
آن چیست بر گرده نهادی؟
 
امانت است 
 
قدت؟
 
روزی چنان بلند که همسایه خدا،اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
 
اعضاء خانواده؟
 
حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
 
روز تولدت؟
 
روز جمعه، به گمانم روز عشق
 
رنگت؟
اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
 
چشمت؟
 
رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
 
وزنت ؟
 
نه آنچنان سبک که پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین که نشینم بر این خاک
 
جنست ؟
 
نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا
 
شغلت ؟
 
در کار کشت امیدم
 
شاکی تو ؟
 
خدا
 
نام وکیل ؟
 
آن هم خدا
 
جرمت؟
 
یک سیب از درخت وسوسه
 
تنها همین ؟
 
همین
!!!!
 
حکمت؟
 
تبعید در زمین
 
همدست در گناه؟
 
حوای آشنا
 
ترسیده ای؟
 
کمی
 
ز چه؟
 
که شوم اسیر خاک
 
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
 
بلی
 
که؟
 
گاهی فقط خدا 
 
داری گلایه ای؟
 
دیگر گلایه نه؟، ولی...
 
ولی چه ؟
حکمی چنین آن هم یک گناه!!؟
 
دلتنگ گشته ای ؟
 
زیاد
 
برای که؟
 
تنها خدا 
 
آورده ای سند؟
 
بلی 
 
چه ؟
 
دو قطره اشک 
 
داری تو ضامنی؟ 
 
بلی
 
چه کسی ؟ 
 
تنها کسم خدا
 
در آ خرین دفاع؟
 
می خوانمش که چنان اجابت کند دعا 
 
 
 

|
امتیاز مطلب : 96
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
به مقصد خدا
جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 15:29 | بازدید : 1567 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد
 و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:
مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟ 
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ 
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت
و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید .
پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،
اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند
،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ،
در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و
نه مسافری .
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان ...
جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 15:25 | بازدید : 1382 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

   داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها
 
بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
 
ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم
 
گرفت تنها از کوه بالا برود.او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته
 
رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و
 
شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا
 
کاملاٌ تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا
 
را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت
 
انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت،
 
در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت
 
هر چه تمامتر سقوط کرد..سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات
 
سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد.
 
داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد
 
طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.حلقه شدن
 
طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت،
 
چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی
 
از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.- واقعاٌ فکرمیکنی
 
میتوانم نجاتت دهم.- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.-
 
پس آن طناب دور کمرت را ببربرای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را
 
فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند
 
.روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند
 
که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین
 
فاصله داشت!!و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟
 
آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
 
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشودهیچگاه نگویید
 
 که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.هیچگاه تصور نکنید
 
که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست  
 
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
جای پا ...
جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 15:16 | بازدید : 1448 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

 

خواب دیده بود ، در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا.
 
روبه رو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش درمی آمد.
 
متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است .
 
یکی جای پای او و دیگری جای پایخدا.

وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد،
 
متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود.
 
همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است.

این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد :
 
 خدایا تو گفته بودی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ،
 
همیشه همراه من خواهی بود .
 
ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ،
 
نمی فهمم چرا در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!!

خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ،
 
تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم .
 
زمانهایی که تودر آزمایش و رنج بودی ،
 
وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم.
 
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
هیچکس دنبال خدا نبود !!!
جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 15:11 | بازدید : 1587 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 در شهر بودم
دیدم

هر کس به دنبال چیزی می دود

یکی به دنبال پول

یکی به دنبال چهره دلکش

یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد

یکی به دنبال نان

یکی هم به به دنبال اتوبوسی !

اما دریغ

هیچکس دنبال خدا نبود !!! 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شاید توبه کرد...
چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 20:33 | بازدید : 1328 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا خسته ام نمی توانم.

بنده ی من دو رکعت نماز شفع ویک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.

خدایا سه رکعت زیاد است.

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضوبگیر ورو به آسمان کن وبگو یا الله.

خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد.

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن وبگو یاالله.

خدایا هوا سرد است نمی توانم دستانم رااز زیر پتو در بیاورم.

بنده ی من بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم.

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.

ملاءکه ی من، ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است.

چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است.

امشب با من حرف نزده.

خداوندا دوباره او را بیدار کردیم اما باز خوابید.

ملاءکه ی من، در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.

پروردگارا باز هم بیدار نمی شود اذان صبح را می گویند.

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود.

خورشید از مشرق سر بر می آورد.

خداوندا نمی خواهی با او قهرکنی؟

او جز من کسی را ندارد شاید توبه کرد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران