عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 92
:: بازدید ماه : 429
:: بازدید سال : 498
:: بازدید کلی : 498

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستان غم و شادی...
سه‌شنبه 28 آذر 1391 ساعت 19:12 | بازدید : 1375 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

 او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار

و شادی هایت را درون جعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم.

شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.

جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد

و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم

تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است

و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.

سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:

در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت:

ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

گفت:ای بنده من!

جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری

و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
هر دو از آن منند ...
سه‌شنبه 28 آذر 1391 ساعت 18:48 | بازدید : 1361 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

 

حكايت مي كنند

كه دو نفر بر سر قطعه اي زمين نزاع مي كردند

و هر يك مي گفت: اين زمين از آن من است.

نزد حضرت عيسي عليه السلام رفتند.

حضرت عيسي عليه السلام گفت:

اما زمين چيز ديگري مي گويد!

گفتند : چه مي گويد ؟ گفت: مي گويد هر دو از آن منند

!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مرگ...
یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 20:30 | بازدید : 1368 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

انسان سه گونه میمیرد:


مرگ روح،


مرگ وجدان

و
مرگ جسم...

مرگ روح : یعنی شکستن وقار و غرور یک انسان به دست دیگری

مرگ وجدان: یعنی استفاده از انسانها برای مقاصد شخصی

بدون هر گونه ترحم و پیشمانی

و مرگ جسم: یعنی ایستادن نفس و تپش قلب

دردناکترین مرگ ها، مرگ روحست،

وحشتناک ترین مرگ ها، مرگ وجدان

و
آسان ترین مرگ ها مرگ جسم


|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
سکان را به من بده
جمعه 24 آذر 1391 ساعت 13:51 | بازدید : 1711 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید

(( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))


می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.


کجا باید بنشینم ؟


چقدر باید بگیرم ؟


کی وقت نهار است ؟


چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))

خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی )) 


 
شل سیلور استاین


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستان دو گرگ
پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 18:38 | بازدید : 1666 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 3 )

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند

و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند

 

و تو یک غار با هم زندگی می کردند.

یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست

که این دو گرگ گرسنه ماندند

و هر چه ته مانده لاشه های شکارهای پیش مانده بود خوردند

 

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
داستان
چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 14:06 | بازدید : 1935 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

شب سردی بود …

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود

به مردمی که میوه میخریدند.

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین

مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

 

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد

اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر،

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه

که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه.

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه

و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید..

دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛

تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت :

دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید !

چند تا از مشتریها نگاهش کردند !

صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد !

راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد :

مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد،

برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد

و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

 

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من …

مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن

… اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !


زن منتظر جواب پیرزن نموند …

میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود

غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 13:37 | بازدید : 1738 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ؛

نه آن چنان که " کسی می خواست " ،

که من کسی نداشتم .

کسم خدا بود ، کس بی کسان .

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست .

نه از من پرسید و نه از آن " من دیگر " م .

من یک گل بی صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دمید .

و بر روی خاک و در زیر آفتاب ،

تنها رهایم کرد .

" مرا به خودم واگذاشت "


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 13:32 | بازدید : 2377 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )
و شما مومنان به آنان که غیر خدا را می خوانند دشنام مدهید
 
 
تا مبادا آنان هم از روی دشمنی و جهالت خدا را دشنام دهند.

در دشمنی دورنگی نیست.

کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.

هرگاه خواستی خردمند را از نادان بازشناسی

با او از کارهای نا ممکن و محال سخن بگوی.

اگر پذیرفت بدان که احمق است وگرنه عاقل

 

انسان هرچه بالاتر رود احتمال دیدن وصله شلوارش بیشتر است.

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت

و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند

از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

مهم این نیست که چقدر میدانیم.

مهم این است که از دانستهایمان چقدر استفاده کنیم.

اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن.

در سکوت کردن هم توانا بودن زندگی خیلی زیباتر از این میشد.

و در آخر هم دکتر شریعتی میگه:


؛...سرمایه ماورایی انسان به اندازه حرفهایی ست که برای نگفتن دارد ...؛


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اگر...
چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 13:27 | بازدید : 1355 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 1 )

اگر عشق نبود،به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری.بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم.

اگر عشق نبود،کینه نبود.

قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو

را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شیشه ات

زده بودم به یادگار نگه می داشتی

و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنان مان پر می کردیم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اگر...
چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 13:23 | بازدید : 1336 | نوشته ‌شده به دست takhoda | ( نظرات 0 )

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود.زیبایی نبود،خوبی هم شاید

دکترشریعتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران